نامگذاری پلاتوی تالار سنگلج
به نام عباس جوانمرد
باربد اعلايی
روزنامه اعتماد 17 بهمن 1386
عباس جوانمرد از دانش آموختگان هنرستان هنرپيشگی است که همان سال ها به مانند چند نفر ديگر از هم مدرسه ای های خود همچون فهيمه راستکار، علی نصيريان و ... سر از کارگاه - محفل شاهين سرکيسيان در خيابان رشت درمی آورد. خانه مرد ارمنی به پاتوق آنها تبديل می شود. نمايش هايی را در آنجا تمرين می کنند، با نمايشنامه نويسان اروپايی آشنا می شوند و سرکيسيان از استانيسلاوسکی برای آنها می گويد. اما چندی بعد راه بعضی از شاگردان از سرکيسيان جدا می شود. اين دسته از شاگردان همچون عباس جوانمرد، نصيريان و بيژن مفيد به دنبال ايده تئاتر ملی می روند. سرکيسيان اعتقاد داشت که اگر يک ايرانی يک متن خارجی را به زبان فارسی روی صحنه ببرد ناخودآگاه به تئاتر ملی دست يافته است. اما شاگردان اعتقاد داشتند برای رسيدن به تئاتر ملی بايد به سراغ فرهنگ نمايشی ايرانی و به سوی توليد متون ايرانی رفت. از اينجا به بعد است که گروه «هنر ملی» شکل می گيرد که جوانمرد مهم ترين چهره و به نوعی پدر گروه محسوب می شود. جوانمرد به عنوان مدير، کارگردان و بازيگر در اين گروه فعاليت می کند. از او به عنوان حامی اصلی چند نفر از نمايشنامه نويسان ايرانی از جمله «بهرام بيضايی» و «نصرت الله نويدی» ياد می کنند. همچنين «خانه نمايش» اداره تئاتر نيز توسط جوانمرد و با ايده ميدان دادن به جوان ترهای گروه هنر ملی افتتاح می شود. در همين تالار کوچک است که محمود استادمحمد، محمود دولت آبادی، حميد ليقوانی و... نمايش هايی را روی صحنه می برند. عمده نمايش های عباس جوانمرد در آن سال ها در «تالار سنگلج» روی صحنه رفتند و حالا اين روزها همزمان با بازگشايی تالار سنگلج و افتتاح جشنواره بيست و ششم فجر يک از پلاتوهای اين تالار به نام «عباس جوانمرد» نامگذاری شده است.
***
نامه عباس جوانمرد به مسئولان تئاتر
تهران 20 بهمن 1386
مسئولان محترم «مركز هنرهای نمايشی»
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،
پنجاه سال کار ناچيز من برای هنری که دوستش می داشتم و برای آن صادقانه کوشيده ام، هرگز سزاوار پاداشی چنين بامقدار نبوده است. چشم اميد من از روز نخست نه به مسئولان محترم، که به جامعه و مردمی بوده است که از آنها تغذيه کرده ام ـ و امروز شکُفتن اين همه استعداد جوان و خلاقيت های شگفت انگيز آنان در همه ی عرصه ها بهترين پاداشی است که می گيرم.
سپاس مرا بپذيريد و ايضاً اين استدعای مرا، که آن پلاتوی تئاتر سنگلج را بی هيچ نامی (تا کسی به نام حقير احساس دين نکند) و هيچ مراسم محدوديت برانگيزی، به طور دائم در اختيار دو گروه مستعد و منسجم قراردهيد که به راستی بدون فرصت طلبی در راه اعتلای هنرنمايش عاشقانه تجربه می کنند و به حيات و دوام حيثيت نمايش ملی ما غنا می بخشند.
***
تائید ( عنوان اصلی: دقيقاً Precisely )
هارولد پينتر
برگردان: ناصر حسينی مهر

برگردان از متن آلمانی: Heinrich Maria Ledig-Rowohlt
شخصيتها:
مرد اول
مرد دوم
دو مرد پشت ميز نشستهاند و مشروب مینوشند. ساكتند.
مرد اول : فكر میكنم، ما بارها و بارها دربارهی اين موضوع حرف زدهيم، مگه نه؟
مرد دوم : معلومه كه حرف زدهيم.
مرد اول : بارها و بارها. بيست ميليون. اين رقم رو تكرار كرديم. بارها و بارها تكرار كرديم. اين رقم با اسناد ثابت شده. ما با موشكافی و دقت كامل بررسیش كردهيم. بيست ميليون يك واقعيت مسلمه. اگر مردم از رقم سی حرف میزنند ديگه چه میشه كرد- اونها اسناد رو تحريف میكنند.
مرد دوم : رسوائيه.
مرد اول : كاملاً درسته. میگم آخه اين لعنتیها از كجا خبر دارند ؟
مرد دوم : كاملاً درسته.
مرد اول : ما فكرهامون رو به كار انداختيم.
مرد دوم : كاملاً درسته.
مرد اول : برای همين هم به ما حقوق میدهن.
مرد دوم : حتی حقوق اضافی.
مرد اول : دقيقاً. پول زياد برای فكرهای خوب.
(مینوشند)
سی ميليون! فكر میكنم...
مرد دوم : دقيقاً.
مرد اول : بِهِت بگم، اين وضع رو نه من و نه اونهايی كه بالاتر از من نشستهند نمیتونند بيشتر از اين تحمّل كنند. اين جماعت، راجرRoger ،اين جماعت واقعاً به عمد اذهان عمومی رو گمراه میكنند. میفهمی منظورم چيه ؟
مرد دوم : دلم میخواد اين باند رو سينهكش ديوار كنم و به رگبار ببندم.
مرد اول : اگر دستِ من باشه، كميتهای رو دعوت میكنم تا دقيقاً در اين مورد بحث و مشورت بشه.
مرد دوم : واقعا ً؟ عاليه.
(هر دو مینوشند)
مرد دوم : راستی... من شنيدهم كه اونها از چهل ميليون صحبت میكنند.
مرد اول : چی !؟
مرد دوم : و بعضیهاشون... حتی بيشتر از اينها هم میگن.
مرد اول : منظورت چيه ؟
مرد دوم : اوه... میدونی... پنجاه... شصت... هفتاد...
مرد اول : ولی اين يعنی تقريباً همهی جمعيّت كشور.
مرد دوم : میدونم.
مرد اول : عجيبه، سر درنميآرم.
مرد دوم : تا حدّی بیشرميه، مگه نه استفان Stephan ؟
مرد اول : بيشتر از بیشرمی، راجر.
مرد دوم : واقعاً.
(سكوت)
مرد اول : میدونی چه پيشنهادی دارم، میدونی با اين مردم چه كار بايد كرد ؟
مرد دوم : چه كار ؟
مرد اول : پيشنهادم اينه كه همهشون رو چهارشقّه آويزون كنند. دلم میخواد رنگِ امعا و احشاءشون رو ببينم.
مرد دوم : همون رنگ پرچم سرخه، آقا پسر.
مرد اول : دقيقاً.
(مینوشند)
مرد اول : میدونی چه چيز اين موضوع مشمئز كنندهست، اين كه مردم اين كشور از ما حمايت میكنند، و در اصلِ بيست ميليون با ما كاملاً موافق و راضیند. اونوقت اين باند براشون در عوض چه كار میكنه؟ تلاش مذبوحانه در به خطر انداختن و از بين بردن امنيّتشون، و اعتمادشون.
مرد دوم : (مینوشد و به مرد اول مینگرد) دو تا ديگه بده، استفان.
مرد اول : (به او زل میزند) دو تا ديگه ؟
مرد دوم : دو ميليونِ ديگه. دور بعدی مشروب به حساب من. دوتای ديگه در مقابلِ دور بعدی مشروب.
مرد اول : (آهسته) نه، نه، راجر. همون بيست ميليون باقی میمونه. مُردهها.
مرد دوم : مطمئنی ؟
مرد اول : منظورم كشتههاست. دقيقاً.
(سكوت)
دلم میخواد اين رقم رو قبول كنی.
(سكوت)
اين رقم رو قبول كن.
(آنها به يكديگر زُل میزنند)
مرد دوم : بيست ميليون كشته، قبول ؟
مرد اول : كاملاً قبول.
***
هارولد پينتر
و بيهودگی دیروز و امروز جهان، و فردا ؟
هارولد پينتر Harold Pinter در سال 1930 در ناحيهای ازلندن به نام East Ende در خانوادهای يهودی به دنيا آمد. پدرش يك خياط بود. او در هجدهسالگی وارد دانشكدهی سلطنتی هنرهای دراماتيك شد، اما پس از دو ترم ترك تحصيل كرد و در راديوBBC نقشهايی را ايفاء كرد. آنگاه در سال 1951 با يك گروه تئاتر سيّار به سفر نمايشی در سراسر انگلستان و ايرلند پرداخت و در كنار بازيگر مشهور انگليس انيو مكماسترز Anew McMasters دست به تجربههايی ارزشمند زد.
هارولد پينتر در سال 1956 با همكار بازيگر خود ويوين مرچنت Vivien Merchant ازدواج كرد كه بعدها در بسياری از نمايشنامههای او شركت داشت.
هارولد پينتر پس از تجربههايی در سرودن شعر در سال 1957 دست به نگارش نخستين نمايشنامهی خود به نام "اتاق" میزند كه با اجرايش در دانشگاه بريستول با استقبالی بینظير روبرو میشود. پينتر از آن پس آثاری میآفريند كه در ردهی درامپردازان پوچگرا قرار میگيرد. او كه همواره تحت تأثير ديدگاههای فلسفی كافكا و بكت بود، اين بيگانگی و بيهودگی جهان پيرامون خود را در آثارش چنين بيان میكند:
"... همهی ما در چنين شرايطی زندگی میكنيم، درون يك اتاق، که بيرون از آن جهانيست... غير قابل تشريح، ترسناك، مشكوك، و عجيب و غريب؛ و هويت كسی را هم كه از بيرون میآيد نمیتوان به روشنی تشخيص داد..."
اسكار گروس براكت Oscar Gross Brockett در كتاب معتبر خود به نام "تاريخ تئاتر جهان" آثار پينتر را در چند جملهی كوتاه به خوبی تشريح میكند:
"... برای پينتر سكوت بخشی از زبان نمايشی است و گفتار همچون تمهيدی است كه برای پوشاندن برهنگی روان شخصيتها به كار میرود. بنابراين يك توضيح صحنه (يا "متن فرعی") در آثار پينتر غالباً همانقدر اهميت دارد كه ديالوگ. در نمايشنامههای او همه چيز در آغاز با مزه و به نحو دلپذيری مبهم است اما بهتدريج، هنگامی كه شخصيتها با وضع نامساعدی روبهرو میشوند، حال و هوايی اضطرابآلود، رقتانگيز، يا بيمناك آن ها را در بر میگيرد و میكوشند خود را از خطری ناشناس، و غالباً نامشخص در بيرون يا درون خانه يا مكانی كه حركت صحنهای در آن اتفاق میافتد، رها سازند..." (1)
و مارتين اسلين Martin Esslin منتقد مشهور تئاتر انگليسی شيوههای نگارش پينتر را در نمايشنامهنويسی در چند جملهای موجز چنين بيان میدارد:
"ديالوگهای پينتر از استحكام بهسزايی برخوردار است، حتی محكمتر از شعر - هر سيلاب، هر يك از افعال، و توالی بلندی و كوتاهی صداها، واژهها و جملهها با ظرافت دستچين شده است؛ و دقت در تكرار و انقطاع، دايرهای از گويش پيشپاافتاده بوجود میآورد كه شاعر با همهی اين عناصر به بافتی همچون باله دست میيابد..." (2)
برخی آثار هارولد پينتر در قلمرو تئاتر و سينما عبارتند از:
= اتاق / / The Room 1957
= جشن تولّد / The Birthday / 1958
= سرايدار / The Caretaker / 1959 (فيلمنامه)
= مستخدم ماشينی (خدمتكار گنگ) / The Dumb Waiter / 1960
= شبی در خارج از خانه / A Night Out / 1960
= كوتولهها / The Dwarfs / 1960
= مدرسهی شبانه / Night School / 1961
= كلكسيون / The Collection / 1961
= درد خفيف / A Slight Ache / 1961
= كدوخورها / The Pumpkin Eaters / 1963 (فيلمنامه)
= فاسق / The Lover / 1963
= پيشخدمت / The Servant /1963 (با اقتباس از داستان R. Maugham)
= بازگشت به خانه / The Homecoming / 1965
= ضيافت چای / Tea Party / 1965
= خاطرات كوايلر / The Quiller Memorandum / 1966 (فيلمنامه)
= مهمانی / The Party / 1967
= تصادف / Accident / 1967 (فيلمنامه)
=مك / Mac / 1968
= سكوت / Silence / 1969
= شب / Night / 1969
= روزگار گذشته / Old Times / 1971
= مونولوگ / Monologue / 1973
= ناكجا آباد / No Man's Land / 1975
= بیوفايی (لورفتگی) / Betrayal / 1978