هملتــــماشين
هاينرمولر
ترجمه: ناصرحسينی مهر
در ترجمه ی فارسی این نمایشنامه که از نخستین متون مطرح پسامدرنیسم در تئاتر است، حتی المقدور سعی شده تا ضربآهنگ واژه ها، ترکيبندی جمله ها، نقطه گذاری ها و فاصله ی بین واژه ها به متن اصلی هاينرمولر نزديک باشد حتی اگر درک و دريافتش (همچون متن اصلی آن) با دشواری روبرو شود.
1- آلبوم خانوادگی
من هملت بودم. پشت بر ويرانه های اروپا در ساحل ايستاده بودم و با امواج شر و ور میگفتم. ناقوس ها مراسم رسمی تدفين را مینواختند، يک زوجِ ـ مرد آدمکش و بيوهزن، در پی تابوت و لاشه ی عاليقدر آن بزرگوار به آهستگی قدم برمیداشتند و در يک سوگواريی که مزد ناچيزی برايش پرداخته شده بود میناليدند. جسد از آنِ کيست در آن تابوت / برای کيست اين همه زاری و زنگ های ناقوس / جسد از آنِ بزرگ مرديست / بخشاينده ی عطايا به مردمی که در دو سوی او صف کشيده اند، ثمره ی هنر کشورداری اش، او مردی بود که همه چيز را می گرفت، اما از همه. راه بر تشييعکنندهگان بستم، تابوت را با شمشير شکافتم، تيغه شکست، با شمشير شکسته تابوت را گشودم، و گوشت مردهی پدر را ميان مردم نکبت زده ای قسمت کردم که گرداگردم ايستاده بودند لاشه با لاشه شود دمخور سوگواری تبديل شد به سور، و سور به سورچرانی، مردآدمکش بر تابوت خالی روی بيوهزن پريد میخواهی کُمکت کنم عمو تا خودت را بکِشی رويش، لنگهايت را از هم بازکن مادر. دراز کشيدم و بر زمين گوش نهادم و شنيدم که جهان در گردشِ به گردِ خويش با گام هايی پرشتاب به سوی گنديدگی میرفت.
I'M GOOD HAMLET GI'ME A CAUSE FOR GRIEF
AH THE WHOLE GLOBE FOR A REAL SORROW
RICHARD THE THIRD I THE PRINCEKILLING KING
OH MY PEOPLE WHAT HAVE I DONE UNTO THEE (1)
مغز سنگينم را چون گوژی بر پشت يک گوژپشت با خود میکشم
دلقک دوّم در بهار کمونيستی
SOMETHING IS ROTTEN IN THIS AGE OF HOPE
LETS DELIVE IN EARTH AND BLOW HER AT THE MOON (2)
اين همان شبحیست که مرا بوجود آورد، با تبری که هنوز در جمجمه دارد. بگذار کلاه بر سرت بماند، میدانم که سوراخی بيشتر داری. ایکاش مادرم آنگاه که تو لای گوشتش بودی يک سوراخ کمترداشت: تا من ملزم به هستی نمیشدم. مادگیها بايد دوخته میشد، جهانی خالی از مادران. هنگامی که عمرمان دراز میشد يا گلوهامان برای فرياد تنگ، میتوانستيم يکديگر را سر فرصت و با خاطری آسوده بدريم. از من چه میخواهی. مراسم رسمی تدفين برايت کافی نيست، گدای پير. روی کفشهايت خون نچکيده. مرا با جسد تو چه کار. شادباش،که دستگيره باز است، شايد به بهشت بروی. در انتظار چه هستی. خروسها را سر بريده اند. سحری در کار نيست.
من بايد
چنان که مرسوم است تکّهای فلز
در اين يا آن گوشت فروکنم
و به آن بچسبم از آنرو که جهان میچرخد
خداوندا، گردنم را بشکن آنگاه که فرو می غلتم
از نيمکتی در ميخانه
ورود هوراشيو. که از افکارم با خبر است، افکاری که آکنده از خون است، از آن گاه که سپيدهدم خود را بر آسمان خالی آويخت. برای دستمزدت دير آمدی دوست من / در تراژدیام هيچ نقشی برايت نيست هوراشيو، مرا میشناسی. آيا تو دوست من هستی، هوراشيو. اگر مرا میشناسی، چگونه میتوانی دوست من باشی. مايلی نقش پولونيوس را بازی کنی، که دلش میخواهد کنار دخترش بخوابد، کنار افليای دلربا، که هم اکنون نوبت بازیاش میرسد، ببين چگونه کپلش را تاب میدهد، نقشی تراژيک. هوراشيوپولونيوس. من میدانستم، که تو يک بازيگر هستی. من هم بازيگرم، نقش هاملت را بازی میکنم. دانمارک يک زندان است، ميان ما يک ديوار میرويد، نگاه کن از ديوار چه میرويد. Exit (3) پولونيوس. عروس است مادر من. از پستانهايش گلهای سرخ می شکفد، زهدانش گودال ماران. متن نقشات را از ياد بردهای، مادر. به يادت میآورم پسرم شاهزاده، قتل را از چهرهات بشوی / و بگذار چشمانت به شاه جديد دانمارک دوستانه بنگرد (4) مادر، من ترا باری ديگر دوشيزهای باکره میسازم، تا پادشاهت يک زناشويی خونآلود داشته باشد. زهدان مادران خيابان يکطرفه نيست. اکنون دستانت را از پشت میبندم، زيرا نفرت دارم از اين که ـ با آن دست ها و ـ با تور عروسیات مرا به آغوش بکشی. اکنون لباس عروسیات را تکه پاره میکنم. و اکنون تو بايد فرياد بکشی. اکنون تکه پارههای لباس عروسیات را با خاکی که زمانی پدرم بوده است می آلايم، و نيز چهرهات را شکمت را و پستانهايت را. مادرم، اينک همخوابهات میشوم، پا گذاشتن در جایپای نامرئی او، جایپای پدرم. فريادت را با لبهايم خفه میکنم. ميوهی تنت را میشناسی؟ حالا ديگر برو به عروسیات، روسپی، و زير آفتاب دانمارک که بر زندگان و مُردگان میتابد دراز بکش. میخواهم جسد را در چاله ی مستراح بچپانم، تا قصر در گند و گُه شاهانه خفه شود. اُفليا، بگذار تا قلبت را بخورم، قلبی که اشکهايم را میگريد.
2- اروپای زن
(5) Enormous room اُفليا. قلب او يک ساعت است.
اُفليا [ همسرايان / هاملت ] :
من اُفليا هستم. کسی که جويبار او را در خود نگاه نداشت. زنی آويخته بر طناب دار زنی با رگهای از هم دريده زنی که از فرط اعتياد سپيدی برف بر لبانش نشسته زنی سر فرو برده در اجاق. ديروز باز از خودکشی منصرف گشتم. من تنهايم با پستانهايم رانهايم و آغوشم. من اشياء اسارتم را درهم میشکنم صندلیام را ميزم را و تختم را. ويران میکنم نبردگاهی را که وطنم بود. درها را از هم میگشايم، تا باد به درون آيد و نيز فرياد جهان. پنجره را درهم میشکنم. با دستانی خونين عکسهای مردان را پاره میکنم مردانی که عاشقشان بودم و مورد مصرفشان بر روی تخت روی ميز روی صندلی روی زمين. زندانم را به آتش میکشم. جامهام را در آتش میافکنم. سينه را می شکافم و ساعتم را بيرون میکشم ساعتی که قلبم بود. من به خيابان میروم، با تنپوشی از خون.
3- Scherzo (6)
دانشگاه مُرده گان. پچپچ و نجوا. فيلسوفان مرده کتابهاشان را از ميان سنگهای گورشان (تريبون استادی) بر هاملت پرتاب میکنند. نمايشگاه (باله) زنان مرده. زنی بر طناب دار زنی با رگهای از هم دريده و از اين قبيل. هاملت با حالتی همچون يک بازديدکنندهی موزه (تئاتر) به آنها مینگرد. زنان مرده جامه ی تن اش را تکه پاره میکنند. از درون تابوتی ايستاده که بر آن «HAMLET 1» درج شده کلاديوس، و سپس اُفليا با بزک و لباس فاحشگی، بيرون میآيند. Striptease (7) اُفليا.
اُفليا : هاملت، میخواهی قلبم را بخوری. ( میخندد )
هاملت دستانش را برابر صورتش میگيرد : میخواهم يک زن باشم.
هاملت لباس اُفليا را میپوشد، اُفليا چهره هاملت را همچون فاحشهها گريم میکند، کلاديوس، اينک پدر هاملت، خندهای بیصدا سرمیدهد، اُفيليا برای هملت بوسهای میفرستد و آنگاه به همراه کلاديوس / پدر هاملت به تابوت بازمیگردد. هاملت در ژست روسپيان. يک فرشته، با صورتی در پشت سر: هوراشيو. او با هاملت میرقصد.
صدا (ها) از درون تابوت : اکنون آنچه را که به قتل رساندهای بايد دوست داشته باشی.
شتاب رقص بيشتر و وحشيانهتر میشود. صداهای بلند خنده از درون تابوت. حضرت مريم با پستان سرطانی سوار بر تاب. هوراشيو چتری باز میکند، هاملت را در آغوش میکشد. هر دو زير چتر در آغوش يکديگر خشکشان میزند. پستان سرطانی چون خورشيد میدرخشد.
4- طاعون در بودا / جنگ برای گروئنلند Groenland
سالن 2، ويران شده به دست اُفليا. زرهی تهی، تبرزينی در کلاهخود.
هاملت : بخاری دود میکند در اين اکتبر ناسازگار
A BAD COLD HE HAD OF IT JUST THE WORST TIME
JUST THE WORST TIME OF THE YEAR FOR A REVOLUTION (8)
سيمانی که از ميان حومههای شهر میگذرد بازارش داغ است
دکتر ژيواگو میگريد
برای گرگهايش
که در زمستان گاهی به دهکده میآمدند
و دهقانی را میدريدند
هاملت ماسک و لباسش را درمیآورد.
بازيگر هاملت : من هاملت نيستم. ديگر هيچ نقشی بازی نمیکنم. واژههايم ديگر برايم بی معناست. افکارم خون تصاوير را میمکد. نمايش من ديگر اجرا نمیشود. دکورهای پشت سرم به دست افرادی چيده خواهد شد که از نمايش من لذت نمیبرند، کسانی که نمايشم به آن ها ربطی ندارد. خودم هم ديگر از اين نمايش لذت نمیبرم. ديگر بازی نمیکنم.
کارکنان صحنه، بیآنکه بازيگر هاملت متوجه شود، يک يخچال و سه تلويزيون بر صحنه میآورند. صدای موتور يخچال. سه برنامهی بیصدای تلويزيونی.
دکور صحنه يک تنديس يادبود است، تنديسی از مردی تاريخساز که او را صد برابر بزرگتر نشان میدهد. سنگوارهگی يک آرزو. نامش را میتوان تغيير داد. آرزويی که برآورده نشد. تنديس يادبودش سه سال پس از مراسم تدفين آن منفور محترم به دست وارثان قدرت واژگون و منهدم شد. سنگ، محل سکونت شده است. مردم تنگدست کلانشهر درون سوراخهای فراخ بينی وگوشهای تنديس ويران، و نيز درون چين و شکنهای پوست و اونيفورمش ساکن شدهاند. واژگونی تنديس پس از گذشت زمانی مناسب منجر به شورش خواهد شد. نمايش من، اگر هم اجرا شود در زمان شورش خواهد بود. شورش با پيادهروی آغاز میشود. در ساعت کار و اشتغال و با زير پاگذاشتن مقررات آمد و شد خيابانی. عابران پياده بر خيابان ها مسلط اند. اينجا و آنجا اتومبيلهای واژگون شده. کابوس يک کاردباز: به آرامی راندن در خيابانی يکطرفه به طرف پارکينگی بیبازگشت که در محاصرهی عابران مسلح است. اگر پليسها راه را سد کنند به کناری پرتاب خواهند شد. دستههای مردم هنگامی که به منطقهی حکومتی شهر نزديک شدند در برابر ديواری ازگارد پليس از حرکت بازمیايستند. گروههايی شکل میگيرد، از ميانشان سخنرانان برپا میخيزند. بر بالکن يک ساختمان دولتی مردی در يک فراک بدقواره ظاهر میشود و او نيز شروع به سخنرانی میکند. وقتی نخستين سنگ بر او نشانه رفت، خود را به پشت سپرهای شيشهای ضدگلوله میکشاند. شعار «آزادیِ بيشتر» به فرياد براندازیِ رژيم تبديل میشود. مردم به خلع سلاح مأموران پليس روی میآورند، يورش به دو سه ساختمان، زندان، پاسگاه پليس، و ديگری مقر پليس مخفی، دهها مزدور حکومت از پا آويخته میشوند. رژيم نيروهای ذخيره به ميدان میآورد، تانکها. اگر نمايشم اجرا میشد، جايگاه من، در هر دو سوی جبهه میبود، مابين جبههها، فراتر از آنها. من ميان بوی عرق انبوه مردم قرار میگيرم و سنگ پرتاب میکنم به سوی مأموران پليس سربازان تانکها شيشههای ضدگلوله. من از پشت سپرهای شيشهای ضدگلوله به فشار توده ی مردم مینگرم و بوی عرق وحشت خودم را حس می کنم. از استفراغ به خفگی میافتم، مشتم را از ميان ازدحام پشت سپرهای شيشهای بر عليه خودم تکان میدهم. خود را در برابر هجوم انبوه مردم میبينم، با دهانی کف کرده، و تنی لرزان از وحشت و حقارت، که مشتم عليه خودم تکان میخورد. گوشت اونيفورم شدهام را از پاها میآويزم. من سرباز درون اتاقک تانک هستم، سرم زير کلاهخود پوک است، فريادهای خفه شده زير زنجير تانک ها. من ماشين تحرير هستم. زمانی که رهبران شورشی حلقآويز شوند، طناب دار را گره میزنم، چهارپايه را میکشم، گردنم میشکند. من زندانی خويش هستم. اطلاعاتم را به خورد کامپيوتر میدهم. نقشهای من عبارتند از تف و تفدانی چاقو و جراحت دندان خرخره و طناب دار. بانکی از اطّلاعات هستم. در ميان جمعّيت خونينم، و در پناه سپر شيشهای در امان. عبارتهايی لجنآلود، محبوس در حباب نفوذ ناپذيری از نقلقول هايم درباره ی جنگ. نمايش من اجرا نشد. متن نمايشنامه گم شد. بازيگران چهرههاشان را بر ميخهای اتاق گريم آويختند. سوفلور در دخمهاش پوسيد. لاشههای طاعونی چپانده شده در سالن دست روی دست گذاشته اند. من به خانه میروم و زمان را میکُشم، يگانه/ با تمامی خويشتنم .
تلويزيون همانا کراهت کراهتی روزمره
از ياوهگويی تدارک ديده شده دلخوشی فاسد شده
آرامش چگونه نوشته میشود
قتل روزمرهی ما را به ما همين امروز بده
زيرا نيستی از تو هست کراهت
در دروغهايی که به باور میآيند
از دروغگويان و نه کسی ديگر کراهت
دروغهايی که به باور میآيند کراهت
که نقش بسته بر چهرهی تردستان
در مبارزهای برای کسب رتبه آراء حسابهای بانکی
کراهت ارابهای داسگونه با لبه ی براقش
از ميان خيابانها میگذرم فروشگاهها چهرهها
با زخمهای جنگ مصرف فقر
بی نجابت فقر نانجيب
چاقو پنجهبوکس مشت
بدنهای تحقير شده ی زنان
آرزوی نسلها که
سرکوب میشود در خون فرومايگی حماقت
صدای بلند خنده از درون شکم مُردگان
زندهباد کوکاکولا
يک قلمروی پادشاهی
برای يک آدمکش
من مکبث بودم پادشاه سومين معشوقه سرطانیاش را پيشکشم کرد من هر دانه ی خال کپلش را میشناختم تبری روی قلب راسکولنيکف زير تنها نيمتنهاش برای / فقط / جمجمه ی زن نزولخوار.
در خلوت فرودگاهها
نفسی راحت میکشم من هستم
فردی برتر کراهت من
برتريست
در حراست ديوار
سيمهای خاردار زندان
عکسبرداری از نويسنده.
من ديگر نمیخواهم بخورم بنوشم نفس بکشم زنی را دوست بدارم مردی را کودکی را حيوانی را. من ديگر نمیخواهم بميرم. ديگر نمیخواهم بکشم.
پاره کردن عکس نويسنده.
من گوشت مٌهر (داغ) شده