وقت کوچ رسیده بود...
بی او دنیا برای تو جهنمی بود، جولیتا!

عباس جوانمرد
هالیوود در مراسم اهدای جوائز اسکار 1993 خود با سودجوئی از حضور مارچلو ماسترویانی و سوفیا لورن، بزرگداشتی در آخرین سال حیات فلینی برگزار کرد ـ در حالی که جولیتا ماسینا (22February1921 – 23March1994) همسر پرآوازه و در حقیقت الهام بخش قسمت بزرگی از کارهای فلینی، یکه و تنها در سالن نشسته بود.
حضور فلینی اعلام شد. همه برخاستند و او چون همیشه بی قید و رها، با نیشخندی بر لب به روی صحنه آمد. معدودی دریافتند و بسیارتر لودگی های آن رند روزگار را نفهمیدند و به احترام آن کیمیاگر پیر و خسته، یک بند و پرشور کف میزدند ـ و جولیتا اما، یکه و تنها نشسته بود و میگریست.
ـ گریه نکن جولیتا، چرا گریه میکنی؟
این صدای مهربان فلینی بود که از پشت میکروفن، جولیتا را مخاطب قرار میداد. او میخواست بگوید:
ـ «نترس عزیزم؛ گرچه سالخورده و رنجور و اندوهگینم، اما هنوز سایه عظیم رؤیاهایم بر سر اینهاست، نگاه کن! همه برخاسته اند. به احترام رؤیاهای انسانی ما، من و تو...»
پس از آن بود که جولیتا لبخند و اشکش درهم آمیخت و با آرامش، سایه ی غول آسای شوهر و مرشد پیر خود را می دید که چه سان «جایزه خانه»ی مافیا را دست می اندازد.
هالیوود میخواست کفاره گناهانش را نسبت به سالهای آتشفشان نبوغ فلینی پس بدهد، همانطوری که با اهدای جایزه افتخاری به نبوغ چاپلین، در سالهای از پا افتادنش پس داد ـ و در بزرگداشت «ساتیا جیت رای» در بستر مرگ... ـ و «اورسن ولز» که هیچ، انگار که نبود.
به راستی چه وقاحت روسپیانه ای دارد این مرکز هنر هفتم عالم.
فلینی، چاپلین، ولز و هنر بزرگ آنها بی تردید از سرشتی ویژه اند. چیزی بوده و هستند در تعارض مستمر با بافت عینی و کیفی نظام خون و ظلم و قساوت و قلدری و فساد ـ و اینها همه به دست جنتلمن های تهیه کننده در این سو و آن سوی دنیا. ببینیم فلینی در مورد این تهیه کنندگان بزرگوار چه میگوید:
ـ «تهیه کننده فیلم یکی از بهترین نمونه های ویژه ی سرمایه داری جدید است که میدانیم چگونه زندگی فرودستان را منهدم میسازد... هیچ فیلم بدی نیست که به دلیل اشتباه یا جهل تهیه کننده، یا از طریق تظاهرات خام روشنفکرانه ساخته نشده باشد، همچنین هیچ فیلم خوبی نیست که علیرغم میل تهیه کننده ساخته نشده باشد. تهیه کنندگان نه تنها درباره ی تهیه فیلم تصمیم میگیرند، بلکه همچنین درباره ی نیروی ذهنی، رفتار و فضای روانی تمام مردم نیز تصمیم میگیرند ـ مردمی که دست کم هفته ای یکبار، قربانی اندیشه ای هستند که فیلم در برابرشان میگذارد. سخن کوتاه، میخواهم بگویم که سینما [از جهت تجاری ـ و تنها از این نقطه نظر] همچون یک سازمان متشکل قاچاق هروئین است ـ سازمانی که به ناحق و ناروا قانونی اعلام شده است.»
در جایی دیگر، شاید در نامه ای مینویسد:
ـ « من هرگز فیلمی را با همان تهیه کننده ای که قرارداد امضاء کردم به پایان نرساندم. برای فیلم «شیخ سفید» با «سینه» قرارداد امضاء کردم، با «رووره» به اتمامش رساندم. در مورد «ولگردها» در قرارداد «رووره» بودم اما با «پگورارو» ساختمش. فیلم «کلاهبرداری» قرار بود با «پونتی» ساخته شود اما با «تیتانوس» ساخته شد. برای «جاده» با «پگورارو» قرارداد امضاء کردم اما با «پونتی» ساختمش. برای «شب های کابیریا» در قرارداد «تیتانوس» بودم اما با «دینو دولا ورنتیس» به اتمام رسید ـ دست آخر برای «زندگی شیرین» با «دینو دولا ورنتیس» قرارداد بسته ام اما خدا میداند با چه کسی به پایان خواهد رسید.
تهیه کنندگانم را عوض میکنم، اما موضوع هایم را هرگز ـ در طول همه ی این تغییرها خوب ضعیف میشوم ـ و در آخر درمانده زیر بار قرض ها، حاضرم هر شرط مالی را که میخواهند به من تحمیل کنند. بنابراین میتوانم بگویم که به من از هر کارگردان دیگری در ایتالیا کمتر مزد میدهند».
فلینی دائماً و در هر فیلم، زیر منگنه ی شماتت ها و قدرت های پول و تصمیم گیری دست و پا میزند. روزی لاعلاج طرح فیلمنامه «شب های کابیریا» را برای «گوفره دو لومبارودو» تهیه کننده معروف ارسال میدارد. پس از چند روز وی از فلینی دعوت میکند که به دیدنش بیاید. ضمن گفتگوهایشان او به فلینی میگوید:
ـ «ببینید فدریکو! این فیلم خطرناکی است... بیائید صمیمانه گفتگو کنیم، شما یک فیلم درباره هم جنس بازها ساختید [منظورش فیلم ولگردهاست!!] و بعد فیلمی درباره هنرپیشه های سیار درست کردید ـ یکی هم درباره کلاهبردارها.
چندی قبل میخواستید فیلمی هم درباره تیمارستان بسازید؛ و حالا به روسپی ها رسیده اید. من واقعاً متحیرم که فیلم بعدی تان درباره جه خواهد بود؟»
فلینی بی تحمل فریاد میکشد: «درباره ی تهیه کننده ها».
فلینی بالاخره روزی از این همه تحقیر و سرگردانی به ستوه می آید و بی واهمه از آینده اش آشکارا اعلام میکند:
ـ «کارگردان های نو و اصیل مؤلفین انقلاب های هنری هستند ـ اما تهیه کنندگان مؤلفین و واکنش های ضد هنری میباشند. ما میسازیم، آنها ویران میکنند، همه چیز را، هم ذهن ها و اندیشه ها را، هم پیکرهای معصوم و بی دفاع را.
در برابر این سفاکی و درنده خویی چه چیزی پیشنهاد کنم، جز یک مقاومت سرسختانه و پیگیر را. مردم باید امیال انسانی شان را با بلندترین فریادها جار بزنند. کارگردان ها باید نیروهایشان را به هم بپیوندند و خشمشان را آشکار کنند. باید نفرتشان را متفقاً ابراز کنند و نشان دهند، آنها در برابر هیچ قدرتی پیشانی بر خاک نخواهند سائید».
اما فلینی، شاعر، مؤلف و متفکر و خدمتگزار «بی شعار» محرومان و ستمدیدگان بیش از هر فیلمساز دیگر از دست منتقدین آزار دیده است. با این همه ببینیم او در مورد آنها چه میگوید:
ـ «آیا شما در مقابل منتقدین حساسیت دارید؟
ـ «از آنجا که خود را انسانی فوق العاده نمی پندارم، از آنجا که تنها یک قصه گو هستم، قصه هایی که هر یک فصلی از زندگی و تجربه های من (در واقع خود من) هستند، اساساً به نظرم نفی آنها بی مورد و ناشایسته است. چنین به نظر می آید که کار من و در معنی خود من به وسیله چشمهای بی توجه ای قضاوت میشوند که به راستی حق این کار را ندارند... اما به هر صورت آنها حق دارند (از اثری) انتقاد بکنند... گرچه همیشه احساس میکنم محترم نمیدارند و تأمل نمیکنند ـ با اینهمه هرگز به خودم اجازه نخواهم داد از انسانی که در مقابلم ایستاده «بی تأمل» انتقاد کنم، برعکس کوشش خواهم کرد که او را بفهمم».
زمانی که از گرایش و نوع نگرش او به مسیح و مسیحیت سوال میکنند دریافت انسانی خود را چنین ساده و آشکار بیان میکند:
ـ «مسیحی؟ معنی اش چیست؟ اگر از «مسیحی» مقصود شما عشق آدم به همسایه اش است به نظرم بله. همه ی فیلم های من به دور این اندیشه میگردند. در آنها کوشش مداومی وجود دارد برای ترسیم و توصیف این دنیای بدون عشق، و آدمهایی که پر از خودستایی هستند. آدمهایی که در این عرصه ی «گلادیاتوری» بی هیچ ترحمی از هم سوء استفاده میکنند، همیشه.
در فیلم «جولیتا» آدم کوچکی هست که میخواهد عشق ببخشد. او زنده به این بخشش و عشق است... به همین مفهوم به گمانم حتی فیلم «زندگی شیرین» را هم میتوان تعریف کرد... کشیش وقتی تعریف نسبتاً دقیقی از وضع موجود به دست میدهد و میگوید: «هنگامی که سکوت خدا به روی نوع بشر می افتد» به راستی تعریف درستی است. خدا ساکت است، چون دیگر عشق وجود ندارد. «اغلب درباره عشق فقط حرف میزنند و چه بی ثمر... آنها ناتوان از بخشیدن آن هستند».
در حقیقت فلینی به جوهر و چکیده ی اندیشه مذهب و مسیحیت مینگرد، مثل یک عارف و سالک:
ـ «به مسیح معتقدم. نه تنها برای اینکه بزرگترین شخصیت تاریخ بشر است، بلکه به این خاطر که او در هر انسانی که خود را قربانی همسایه اش میکند متجلی میشود. «ماتو» (1) نیز مسیح است. من از اصول دینی کاتولیک گرایی بی خبرم، شاید یک مرتد باشم... نمیدانم».
اما فلینی آنگاه که نیاز باشد بی پروا و شجاع است. کوشش میکند چیزی را لاپوشانی نکند و بیشتر از هر کس دیگری در مورد خودش دلیر و بی گذشت است. چرا که اکثر حوادث فیلم هایش ریشه در افت و خیزهای دوران کودکی اش دارد و در نقد و تحلیل آنهاست:
ـ «کودکی من خوابی است که من در تمام طول عمر هنری ام آن را زندگی میکنم و آن را میسازم. من میخواهم همه ی وجودم را به تمامی کشف کنم، بچگی ام را، شخصیتم، آرزوهایم را ـ رؤیاها و خاطرات و همه ی چیزهای وابسته به خودم را. برای اینکه آنها مرا قادر و توانا میسازند».
به این مصاحبه اش توجه کنید که گاه چه فروتن و گاه چه پرخاشجو و بی پرواست:
ـ اگر مجبور بودید زندگی تان را دوباره آغاز کنید چه شغلی را انتخاب میکردید؟
فلینی : سینما را.
ـ کدام بازیگر را دوست داشتید کارگردانی کنید؟
فلینی : چارلی چاپلین را.
ـ استادان شما در سینما چه کسانی هستند؟
فلینی : چاپلین و روسلینی.
ـ از کارهای ادبی کدام ها در شما بیشتر اثر گذاشته اند؟
فلینی : کارهای کافکا و اورلاندو و رساله ای در جادو نوشته ی رله ویس...
ـ آیا دوست دارید چیزی را از زندگی گذشته تان بزدائید؟
فلینی : از هیچیک از اعمال بدم پشیمان نیستم. همه ی آنها کمکم کردند تا به صورت آنچه امروز هستم درآیم (می خندد) تنها پشیمانی من از این است که اجباراً اجازه دادم تهیه کنندگانم از فیلم های من خروارها پول به دست آورند و در عوض بسیار ناچیز به من دستمزد بدهند...
ـ اگر بنا بود فردا بمیرید چه میکردید؟
فلینی : کوشش میکردم توجه بیشتری به همسایه ام داشته باشم و به آرامی سعی میکردم مردم دور و برم را بفهمم و اینکه بدانم آیا کاری برای آنها انجام داده ام...
ـ چه زمانی بیش از هر زمان دیگر شاد هستید؟
فلینی : هنگام فیلمبرداری. چون پشیمانی و ترسهایم را فراموش میکنم.
ـ کدام پشیمانی؟
فلینی : (سکوت)
ـ چه ترس هایی؟
فلینی : ترس افتادن، ترس بیش از حد حجیم و سنگین شدن. از لحاظ معنوی در حیات انسان یک خط عمودی وجود دارد که از حیوان تا فرشته کشیده می شود ـ و ما روی این خط لغزنده در حرکتیم. هر روز و هر لحظه احتمال لغزیدن و سریدن هست. احتمال فروافتادن به قعر حیوانیت.
ـ و البته احتمال بار دیگر بالارفتن.
فلینی : بله. اما این بستگی به پیوند ما با همسایه مان دارد، با عشق.
و حالا ببینید چگونه و با چه شهامتی در برابر عساکر خبری و جهل مطلق گرایان «با مارک پیشرو»، از آزادی انسان و حریت هنرمند مستقل و پویا به دفاع برمیخیزد. به بافت تهدیدکننده سؤال و پاسخ صریح و شجاعانه او توجه کنید:
ـ گزارش شده است که شما و روسلینی از حصار نوواقعگرایی به این سو جهیده اید!
اضافه میکنم که در نظرگرفتن نوواقعگرایی در حد یک پدیده ی اجتماعی آنچنان که تعداد معینی از منتقدین ایتالیایی میکنند، محدود کردن آن است. انسان تنها یک موجود اجتماعی نیست، ایزدی هم هست.
می بینید چه گستردگی و عظمتی در این اندیشه هست و چه جلال و شکوهی می بخشد به انسان؟ این سؤال تهدیدآمیز و جواب آگاه کننده را، حالا که همه ی آبها از آسیاب افتاده، ساده نگیرید، این تقابل شجاعانه را در آن موقعیت حساس که متولیان بقعه ی «رئالیسم سوسیالیستی» و تئوریسین های ریز و درشتشان نیروی قهار و تعیین کننده ای از وسایل ارتباط جمعی را در سطح جهان در اختیار داشتند به حساب بیاورید که نظر و سلیقه شان حکم حاکم بود و مرگ مفاجات.
فلینی اما بی توجه به سرنوشت خود در برابر گیوتین (ارتداد، بایکوت و انزوا) آنچه را که حقیقت نیاز دارد، شهادت میدهد؛ همانطوری که آیزنشتین دلاورانه در مقابل اتهام مسخره ی «جیمز جویس و رئالیسم سوسیالیستی» طرح شده توسط رادک Radek در «کنگره نویسندگان» پاسخی دندان شکن داد ـ و خشم و جباریت صاحبان قدرت را پذیرفت:
«آلن رنه» دوست، همکار و همدل فلینی روزی از او پرسید:
ـ پانزده سال قبل به من گفتید که در همه فیلم هایتان، همیشه دری را می زده اید، اما در همان حال از فکر عواقبی که باز شدنش ممکن است بر زندگی تان داشته باشد وحشت داشته اید. آیا هنوز جلوی آن در هستید؟
فلینی پخته و سنجیده با همان طنز محبت آمیزش میگوید:
ـ بازخواندن یا شنیدن آنچه آدم پانزده سال قبل در یک مصاحبه گفته، همیشه قدری ناراحت کننده است، آدم دیگر حرفهای خودش را نمی شناسد... به علاوه آنچه را که آدم در مصاحبه ای گفته، نباید جدی گرفت... این جملات پانزده سال پیش را که به من برمی گردانید آلن عزیز، امروز اینطور به نظر میرسد که انگار شخص دیگری آنها را گفته... آن کس دیگر شاید خودم بوده ام و شاید... ترجیح میدهم تصور کنم شما بوده اید، آلن، که آنها را گفته اید. در این صورت من این سؤال را از شما میکنم: آخر منظورتان از این حرف لعنتی چه بوده است؟
و باز روزی، شاید وقتی دیگر، مصاحبه گری با تأکید از او میپرسد:
ـ فیلم های شما، آیا چیز دیگری جز خود شما هستند؟
او با شکیبائی و تواضع میگوید:
ـ هنوز تا به این حد متواضع نشده ام که به خلق انتزاعی خودم برسم. آگاهی حقیقتی است که من هنوز آن را دست نمی فهمم، من فقط دارم آنرا جستجو میکنم. اما از آنجا که من یک انسان هستم، آدمهای دیگر بتوانند خود را در این آئینه ببینند... آنچه وصف الحال شخصی من می نماید، قصه ی ندآ وار است که به هنگام سستی روح به من الهام میشود و بیدارم میکند.
بسیار دوست دارم در این حالت ـ در لحظه هایی که این ندآها به من میرسند باقی بمانم. چنین مینماید که گویی کسی ضربه ای به در زده و من نرفته ام بازش کنم. طبیعتاً روزی باید تصمیم بگیرم که بروم و در را باز کنم، در حقیقت من یک «ولگرد» معنوی هستم.
*
امسال گردانندگان اسکار بی آنکه او بخواهد، با نمایشی ار «هنرخواهی» اسکار افتخاری «تمام فعالیتهای هنری» را به او دادند، هم چنان که به چاپلین اهداء کردند. آنها نوعی تکریم و سپاس را روزی درباره «هیوستون» به جا آوردند و نوعی دیگر از «تجلیل» را در بستر بیماری برای «ساتیا جیت رای».
و چرا این جوائز و سپاس ها و تجلیل ها، به جای شادی و اشتیاق امواج تار و کدری از اندوه را به ما منتقل میکنند؟ چرا جولیتا گریه میکرد؟... چه رازی هست بین این جوائز و امواج اندوه زا؟
نکند رازی است که پیشترها «گراهام گرین» پرده از روی آن برداشته است؟
«بورگز» نویسنده و ژورنالیست مشهور انگلیسی روزی از گرین پرسید:
ـ تو کی خیال داری جایزه نوبل بگیری؟
گرین با آرامش در پاسخ گفت:
ـ بله، یک وقت، یک روزنامه نگار سوئدی از من پرسید: با جایزه نوبل چطوری؟ من در جواب گفتم: من منتظر جایزه ادبی بزرگتر از آن هستم.
بورگز پرسید: کدام جایزه؟
و گرین جواب داد: مرگ.
آن غول زیبا و مهربان گفته بود: «طبیعتاً روزی باید تصمیم بگیرم که بروم و در را باز کنم» ـ و اینک روز تصمیم گیری فرا رسیده بود، سی و یکم اکتبر 1993.
ولگرد معنوی ما، آن شاعر بی بدیل، بالاخره در خانه ی رؤیاهای پر راز و رمزش را گشود و کوبنده ی در را به خود دعوت کرد. آرام و سبکبال آغوش گشود؛ و مرگ هم. همچون عاشقی شیدا و مجذوبی به تمام با مرگ درهم آمیخت، و مرگ هم. او به رستاخیز مرگ پیوست تا ماندگاری زمین، عشق و هستی را شهادت دهد. (2)
به راستی او به مرگ پیوست یا... مرگ به او؟ چه کس دیگری را به میهمانی رؤیاهای خود دعوت کرد؟ کدام یک در را کوفتند؟ نمیدانم.
*
اول نوامبر 1993 بود، یک سال پیش. در چهلمین روز از برگ ریزان خزان، ناگهان ناقوس ها به صدا درآمدند، اروپا به خود لرزید و هیچ کس نپرسید که: ناقوس ها برای که می کوبند؟ چون همه میدانستند که «همسایه»ی خوبشان دیگر نیست ـ اما در آن سوی آبها، ناقوسی به صدا درنیامد، چون نیم سالی قبل، در مراسم اسکار، پیش از آنکه «جایزه ی عمری فعالیت هنری» باید «به هنگام مناسب» اهداء گردد. (3)
آری دنیا بدون فلینی یک ساله (پانزده ساله) شد و فلینی بدون دنیا 73 ساله. دنیا همچنان «پیرکودکی» است پرولع، شکمباره و بی ترحم، با پدرخوانده هایی «سلطان شعار» و وقیح؛ و او فرهیخته سالکی رستگار؛ با قلبی روشن از شعله ی خاموشی ناپذیر عشق... از آن پس چه میکرد آن جفت دل: افسرده با شعله ی عشقی که بود و همکلامی که نبود؟
آی... بی او دنیا برای تو جهنمی بود، جولیتا!
*
در دومین ماه از گلباران بهار بود که خزان عمر جولیتا، آن مهربان بانوی غمناک فرا رسید و او نیز از «آستانه معین» گذر کرد.
بدرود بانوی رؤیاهای فلینی! رؤیاها پایدارند، کوچک اندام مهربان. رؤیاهای تو و خالق و مخلوق تو فلینی. چه جفت جوری بودید و دنیا ندانست آنچه را که باید می دانست، بانوی دلخواه! باورم شده است که آن پیکر پری وار کوچکت، بر روی این خاک سنگینی میکرد، تو باید پرواز میکردی. وقت کوچ رسیده بود.
وقتی در زده شد و فدریکو آن را گشود، تو مثل هر زن، هر مادر، هر معشوق، هر کودک از «کوبیدن» آن در به دلهره افتادی، پاورچین سرک کشیدی، هراسان پیش دویدی... هیهات در را باز و فدریکو را رفته دیدی. از همان لحظه ی پراضطراب، من تو را نیز رفته دیدم. از کلامت فهمیدم، جولیتا.
تو از سر عشق، عشق فروتنانه خود گفته بودی: «همه ی چیزم را مدیون او هستم». یادت هست؟ اما جفت تو پیش تر، روزی درباره تو گفته بود:
ـ او مرا از آستانه ای معین گذرانده است. از میان دروازه ای معین ـ و مرا واداشته است به چشم اندازی راه یابم، به درون قلمروی که هنوز آن را به دقت و به تمامی وصف نکرده ام، اما امید بسیار دارم، اگر خیال بار دیگر پایم را به آنجا کشاند، بتوانم آن را به قالب تصویر درآورم.
فدریکو! اینک زمان آن فرا رسیده است که آخرین و بهترین شعرت را بسرائی. رؤیا خود به تو پیوسته است. پای خیال و رؤیاهایتان رونده باد. تصویر کن حقیقت زمان و نیکی جاودان را!
فریاد کن «درد زمین» را در عرش خدا که: ابلیس مکرر کرد فریب آدم را... از آدمیان جادوی عشق را دریغ مکن!
سپس شعری بسرای در وصف «زمین گردنده»، در توصیف کمال انسان، در ستایش عشق، در شیدایی جولیتا! سرودی سرکن در شکوهمندی مرگ، مرگی که زندگی است. بدینسان او در تو جاودان خواهد شد و تو در افسون او.
افسانه ی پرشکوهتان جاودان باد عزیزان زمین.

پی نوشت ها:
1 – دلقک سیرک در فیلم «جاده»، شخصیت آگاه کننده و ایثارگری که به ناحق کشته میشود.
2 – ملک الشعرای بهار: گفتم اسرار ازل چیست؟ بگو! گفت که گشت
عاشق جلوه ی خود شاهد بزم آرایی
گشت مجذوب خود و دور زد و جلوه نمود
شد از آن جلوه بپا شوری و استیلایی
سر به سر هستی از این عشق و از این جاذبه خاست
باشد این نکته ز اسرار ازل افشایی
3 – «جوائزی که برای همه ی دوره فعالیت هنری به کسی داده میشود، او را نباید خوشحال کند، چرا که بیشتر شبیه نوعی تشییع جنازه است. فلینی حرف مرا می فهمد، میداند چه میگویم» مارچلو ماسترویانی، بعد از اهداء جایزه ونیز به فلینی.
شهریور 73
با تشکر از استاد عباس جوانمرد که این متن را در اختیار «تئاتر6» قرار داد.
***
وظایفمان را در تئاتر به درستی انجام نمی دهیم
خبرگزاری دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و هنر – تئاتر 1387/02/22
ناصرحسينی مهر، کارگردان تئاتر معتقد است: موقعیت تئاتر کشور ما در چند سال اخیر به دلیل کنترل و هدایت بی رویه بر آن دچار چنان بحرانی شده که گویا امید و امکان هیچ حرکت تازه و خلاقی در آن نیست.
او در گفتوگويی با خبرنگار تئاتر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) دربارهی شرايط اين روزهای كاری اش در ادامه اعتقادش را اينگونه مطرح كرد: ممیزی، مدیریت ناکارآمد، برنامه ریزی خام و ناروشن، و همچنین تسلط ایدئولوژی بر تار و پود هنر نمایش، شرایطی را فراهم آورده که نه تنها هنرمندان داخلی ما در تئاتر بلکه حتی بهترین کارگردانان و هنرمندان صحنه ای جهان هم نمی توانند در این دوران فترت آثاری فاخر و ارزشمند بوجود آورند، چنانکه در سالهای گذشته کسانی نظیر «روبرتو چولی»، «دال آلیو»، و یا «پترشومان» آمدند و آثاری بسیار ضعیف ارائه دادند. حال آنکه هرکدام از آنان در کارنامه هنری خود اجراهایی درخشان دارند.