تبليغاتX
تئاتر6

گارسيا لوركا

درام پرداز افسونگرِ آندلسی

 

فدريكو گارسيا ‌لوركا Federico Garcia Lorca در پنجم ماه ژوئن 1898 در جنوب اسپانيا، در قريه‌ا‌ی نزديك گرانادا (غرناطه ـ Grenade) به نام فوئنته‌واكِروس Fuentevaqueros به دنيا می آيد. پدرش فدريكو گارسيا رودريگز ملَاك، و مادرش ويسنتا ‌لوركا آموزگار بود.

فدريكو در ايام نوجوانی به يادگيری پيانو و گيتار می پردازد. او در سال 1915 پس از تحصيلات دبيرستان، در دو رشته ی ادبيات و حقوق دانشگاه گرانادا ثبت‌نام می كند.

گارسيا ‌لوركا در سال 1917 نخستين آثار خود را به چاپ ‌می رساند: «چرند و پرند»، «قواعد موسيقی»، و «فانتزی سمبوليك» كه در ستايش خوزه زوريا José Zorrilla (1817 ـ 1893) شاعر ملی اسپانياست. در همين سال او با مانوئل دِ فايا Manuel de Falla (1876 ـ 1946) آهنگساز خوش‌قريحه ی اسپانيايی عهد ديرپای دوستی می‌بندد، و نيز به سرودن نخستين اشعار خود می‌پردازد.

اين زيست‌نگاری كوتاه، تنها نگاهی است گذرا بر بخشی از فعاليت‌های تئاتری لوركا. پرداختن به ديگر بخش های زندگی او در حيطه ی شعر و ادبيات، نقاشی، موسيقی، تحقيق‌های مردم‌شناسی، و روابطش با نويسندگان و هنرمندان، بی ترديد درنگی جداگانه میطلبد.

در سال 1920 نخستين نمايشنامه ی گارسيا ‌لوركا كه برگرفته‌ای بود از افسانه‌ای عاشقانه و بسيار ساده، با عنوان «سحر و افسونِ پروانه ی شب» در تئاتر اسلاوا Eslava در شهر مادريد به كارگردانی گرگوريو مارتينز سيرا Gregorio Martinez Sierra به صحنه می رود كه با عدم استقبال تماشاگران روبرو می شود. لوركا در همين ايام دو اثر ديگر به نام‌های «عشق» و «سايه‌ها» را به رشته ی تحرير می كشد كه تا كنون به دلايلی ناروشن مورد توجه ی نمايشگران و منتقدين قرار نگرفته است.

گارسيا ‌لوركا در فاصله ی ميانی سال‌های 1920 تا 1925 بيشتر به سرودن و نشر اشعار خود، نوشتن متن‌هايی برای تئاتر عروسكی (از جمله نمايشنامه ی «پرده ی خيال»)، و همچنين برگزاری برنامه‌های موسيقی، ترانه‌ها و قطعات كوتاه نمايشی می‌پردازد. سال 1923 همزمان با فارغ‌التحصيل شدن او از دانشكده ی حقوق گرانادا و نيز آشنايی با سالوادور دالی، مصادف است با سال آغاز تسلط هفت‌ساله ی ديكتاتوری سياه و بدشگون ژنرال پريمو د ريورا Primo de Rivera بر اسپانيا.

لوركا نمايشنامه ی ديگرش به نام «ماريانا پينه‌دا» Mariana Pineda را با صرف سه‌سال تمرين و سياه‌مشق بر آن در سال 1925 به پايان می برد. اين اثر ليريك در 24 ژوئن 1927 در تئاتر گويا Goya در بارسلون به بازيگری و كارگردانی مارگاريتا خيرگو Margarita Xirgu و طراحی ‌صحنه ی سالوادور دالی و خود لوركا به صحنه می‌رود. زمان اين نمايشنامه‌ برمی‌گردد به نيمه ی نخست قرن نوزدهم؛ به زمانی كه مردم اسپانيا پس از وحدت ملی و مبارزه‌ای همگانی بر عليه ناپلئون اول و اشغال‌گران فرانسوی در سال 1914 به استقلال دست می‌يابند، و فرناندوی هفتم FernandoVII بر تخت پادشاهی می‌نشيند؛ ولی طولی نمی‌كشد كه او نيز با امتناع از پذيرش خواست‌های آزاديخواهانه ی مردم به گسترش استبداد رومی‌آورد. موضوع اين نمايشنامه ی گارسيا ‌لوركا درباره ی مبارزه ی زنی است به نام ماريانا پينه‌دا برعليه ظلم و خودكامگی فرناندوی هفتم كه سرانجام در سال 1831 به گونه‌ای فجيع در گرانادا به قتل می‌رسد و تبديل به قهرمان ملی اسپانيا می‌شود. هرچند دو بخش از اين نمايشنامه‌ به وسيله ی سانسور دولتی حذف شد و باقی‌مانده ی آن نيز با ترشرويی بورژوازی كاتالان (نيمه‌ی شرقی سرزمين اسپانيا) مواجه گشت، اما استقبال قشرهای گوناگون مردم از اجرای آن اعتبار و موفقيتی شايان برای لوركا به همراه آورد.

در زمستان 1928 گروه تئاتر حلزون El Caracol به سرپرستی ريواس چِريف Rivas Cherif در رپرتوار خود نويد اجرای نمايشنامه‌ای از گارسيا ‌لوركا را داد تحت عنوان «عشق‌ورزی دُن‌پِرلمپلين به بليزا در باغ خود»؛ كه بی‌درنگ دولت مستبد پريمو دِ ريوِرا اجرای آن را ممنوع اعلام كرد. لوركا، طرح اين نمايشنامه ی چهار پرده‌ای را از سال 1924 ريخته بود. نمايشی خيال‌گونه، عاشقانه، و دردناك كه به گونه‌ا‌ی كمدی و آميخته با لحظاتی سرشار از کامجويی و شادی آغاز می‌شود و با نتيجه‌ای غم‌انگيز و تراژيك پايان می‌پذيرد. فشرده ای از نمايشنامه چنين است: دُن‌پرليمپلين Don Perlimplin از فرط گوشه‌نشينی و تنهايی تن به ازدواج می‌دهد. بليزا Bèlisa همسر جوان و زيبای او اما در شب عروسی به شوهر خيانت كرده و در خفا با مردی جوان نردِ عشق می‌بازد. پرليمپلين كه عاشق دلخسته ی بليزاست صحنه را می‌بيند و با خاری بر دل به ظاهر بر اين ماجرا چشم می‌پوشد. اما در نهان تصميم میگيرد با امضای مردی ناشناس نامه‌هايی عاشقانه و شورانگيز به همسرش بنويسد. داستان بدين طريق پيش می‌رود و بليزا عاشق بی‌قرار مردی می‌شود ناشناحته و با اشتياقی سودائی در انتظارش می‌سوزد. سرانجام پرليمپلين هنگام ديدار را تعيين می‌كند و در برابر ديده‌گان زن دست به انتحار می‌زند.

گارسيا ‌لوركا در برابر سياست‌های مردم ‌ستيز ديكتاتور وقت ساكت نمی نشيند و در ماه ژانويه 1929 به همراه شماری از نويسندگان نسل جوان مانيفستی تهيه می كند در مخالفت با پريمو دِ ريوِرا و اميد به تشكيل و برقراری اسپانيايی نوين؛ كه بر حسب اتفاق درست پس از يك سال يعنی در ژانويه 1930 رژيم نفرين شده ی ريورا سقوط می كند. لوركا پس از سقوط ديکتاتوری در سفرهايی متعدد به نقاط گوناگون جهان با روشنفكران، نويسندگان و هنرمندانی در پاريس، لندن، نيويورك، و بسياری از كشورهای آمريكای جنوبی آشنا می شود.

‌لوركا پس از بازگشت به ميهن در ماه‌های پايانی سال 1930 به همكاری با گروه تئاتر اسپانيول Théâtre Espagnol در مادريد می‌پردازد و نمايشنامه ی دو پرده‌ای «بی‌بی‌كفاش عجيب و‌غريب» را برای كارگردانی در اختيار مارگاريتا خيرگو می‌گذارد. شخصيت اصلی اين نمايشنامه هم‌ زنی است كه همچون دُن‌كيشوت در دنيايی ميان واقعيت و خيال به سر می‌برد. لوركا در اين اثر منظوم و فارس‌گونه از سنّت‌ها و فرهنگ كهن كشورش، به ويژه ترانه‌های مردمی و عاميانه و موسيقی كوليان ياری می‌گيرد. جان‌كلام؛ اجرای به يادماندنی اين نمايشنامه‌ برای لوركا در سراسر اسپانيا شهرتی فراوان به همراه می‌آورد.

سال 1931 در اسپانيا سال بيداری و عصيان مردم است. نيروهای چپ و جمهوری‌خواهان كه در صف مقدّم اين قيام همگانی نقشی عمده‌ به عهده دارند، در انتخابات شوراهای شهر به پيروزی قاطعی دست می‌يابند. و روز 14 آوريل 1931، روز رسميت يافتن «جمهوری اسپانيا» اعلام می‌شود. ‌لوركای سی و سه ساله پا به پای مردم مادريد با شادمانی در اين پايكوبی و جشن ملی شركت می‌جويد.

در سال 1932 وزارت آموزش جمهوری اسپانيا مسئوليت تئاتر سيّار دانشگاه را به طور رسمی به گارسيا ‌لوركا واگذار می كند. اين گروه تئاتر به نام لاباراكا La Barraca كه لوركا خود به اتفّاق ادواردو اوگارته Eduardo Ugarte از بنيان‌گذارانش بود، از آن پس در سراسر كشور به اجرای آثار عصر طلايی اسپانيا، يعنی آثاری از كالدرون Calderon ، لوپه دِ وِگا Lope de vega ، سِويا Sevilla ، مولينا Molina ، سروانتس و درام‌پردازان ديگر‌ می پردازد.

در دهم ماه اوت 1932 نخستين سوء‌ قصد به جمهوری جوان اسپانيا توسط شورشيان نظامی صورت می‌گيرد و در پی آن «جمهوری» دست به خشونت زده و با اعدام تعدادی از ژنرال‌ها و افسران، گام‌هايی لغزنده برمی‌دارد. در اين سال شعرخوانی و سخنرانی‌های گارسيا ‌لوركا در شهرهای اسپانيا افزايش می‌يابد.

گروه تئاتری خوزه‌فينا دياز دِ آرتيگاز Josefina Diaz de Artigas در هشتم مارس 1933 نمايشنامه ی جديدی از لوركا به نام «‌عروسی خون» را به صحنه میبرد. موضوع محوری اين نمايشنامه‌ همان روايت كهن «عشق نافرجام» يا تمّرد عشق از باورهای مذهبی و سنّت‌های فرسوده است. لئوناردو Leonardo دهقان جوانيست كه عليرغم داشتن همسر و فرزند، بر دختری جوان عاشق است. دختر را به مردی ديگر شوهر می‌دهند و لئوناردو عروس را در روز عروسی می‌ربايد و با او می‌گريزد. موضوع «‌عروسی خون» كه در فرهنگ توده‌ها از جمله كشور ما ـ ايران هم تِمی آشناست، از آغاز برای تماشاگر هيچ ترديدی نمی‌گذارد كه داستان با مرگ عشاق پايان يابد.

گارسيا ‌لوركا در اول ماه مه همان سال در پای مانيفست روشنفكران كمونيست اسپانيايی بر عليه نازيسم نوظهور امضاء می‌گذارد. آن گاه به مدت يك سال به كشورهای آرژانتين، اوروگوئه، و برزيل می‌رود. و در همين سفر است كه با پابلو نرودا كه در سمت سفير شيلی در آرژانتين خدمت می‌كرد آشنا شده و با او پيوند عميق دوستی می‌بندد.

در انتخابات سال 1934 حكومت به دست راستگرايان می‌افتد و در آن ميان ژنرال فرانكو به رياست ستاد ارتش منصوب شده و به مرور با جنبش چپ به مقابله می‌پردازد. لوركا به اتفاق شعرا، نويسندگان و هنرمندان هموطنش و نيز پابلو نرودا ـ كه محل خدمتش را به بارسلون منتقل كرده بود ـ با برگزاری سخنرانی و كنفرانس‌های متعدد به مبارزه با استبداد برمی‌خيزد. در نوامبر همين سال گروه تئاتر اسپانيول نمايشنامه‌ای تازه از لوركا تحت عنوان «يرما» را به كارگردانی مارگاريتا خيرگو بر صحنه می‌آورد: يرما Yerma يكی از زنان روستائی منطقه‌ی آندالوسيا Andalucia در اشتياق داشتن فرزند می‌سوزد. اما شوهرش خوآن Juan تنها در انديشه ی مال‌اندوزيست و همه ی وقتش را با زمين ودرختان ميوه و گله می‌گذراند و زن را فقط لحظاتی برای برآوردن اميال جنسی خود می خواهد. يرما كه به عنوان زنی مطيع و پاكدامن در زير چشمان مراقب خواهران خوآن مجبور به خانه‌نشينی است، سرانجام شوهرخود را به قتل می‌رساند و می‌رهد.

استقبال بی‌نظير تماشاگران انگيزه‌ای بود تا اين نمايشنامه‌ بيش از صد بار بر صحنه عرضه شود. اما نشريه‌های وابسته به جناح راست آن را اثری مغاير اخلاق و لوركا را نويسنده‌ای فاسد و بی‌شرم می‌خوانند.

يك سال نمی‌گذرد كه گارسيا ‌لوركا نمايشنامه ی جديد خود به نام «دُنا رُزيتا مجرد می‌ماند يا زبان گُل‌ها» ـ كه طرحش را در سال 1924 ريخته بود ـ به پايان ‌رسانده و توسط گروه تئاتر اسپانيول در دسامبر 1935 به صحنه می‌برد. اين نمايشنامه‌ برخلاف شرايط پرشور و شر اجتماعی وقت از مايه‌ای درونی و آرام و ژرف برخوردار است كه خاكستر شدن همه ی آرزوهای انسانی يك زن جوان را به نمايش می‌گذارد. نمايشنامه‌ از سه پرده تشكيل شده كه نمودار سه زمان متفاوت، يعنی 1885، 1900، و سال‌های جنگ اول جهانيست؛ به عبارت ديگر سه دوره از زندگی زنی به نام دُنا رُزيتا Dona Rosita كه در انتظار خوشبختی موهايش به رنگ خاكستر می‌نشيند. وقتی خبردار می شود که معشوقش با زنی ديگر ازدواج کرده زندگی برايش يکسر رنگ می‌بازد، زيرا ديگر او يک پير دختر است، که ديگر پستان‌هايش گرد و سفت نيستند، چشمانش هرگز برق نمی‌زند، و كمرش باريك نيست. در انتهای نمايشنامه،‌ دُنا رُزيتا ناچار است به اتفاق عمه ی پير و پيرزن خدمتكار، خانه‌ای را كه ديگر به آنان تعلق ندارد ترك كند. سه زن، ابرهايی كه نباريدند و می‌روند.

گارسيا ‌لوركا در سال 1936 نمايشنامه‌ی تماشاگر Le Public را به اتمام می‌رساند كه داستانش رابطه‌ی تماشاگرانيست با مدير و بازيگران يك گروه تئاتر. او در ماه ژوئن همين سال نمايشنامه ی ديگر خود «خانه ی برناردا آلبا» را برای چند تن از دوستانش می‌خواند: برناردا آلبا Bernarda Alba زنيست خودخواه و سنگدل كه هشت سال پس از مرگ شوهر همچنان سوگوار است. او مادر پير و ديوانه‌اش را در اتاقی زندانی كرده و پنج دخترش را با كار بافتن و دوخت و دوز به بند كشيده است؛ و تنها آنگوستياس Angustias دختر بزرگ چهل‌ساله‌اش اجازه دارد از پشت پنجره با نامزدش پپه Pepe حرف بزند. اما پپه به آدلا Adela دختر كوچك بيست ساله ی برناردا دل‌بسته كه سرانجام وقتی با هم در اصطبل خانه ديداری عاشقانه دارند، برناردا از راه می‌رسد و با شليك‌های گلوله پپه را فراری می‌دهد. خواهران تنگ‌چشم و حسود برای آزردن آدلا می‌گويند كه پپه كشته شده است؛ و اين شاعرانه‌ترين و غم‌انگيزترين اثر لوركا با حلق‌آويز شدن آدلا به دست خود پايان می‌يابد.

 

مارگاريتا خيرگو كه در تاريخ تئاتر اسپانيا يكی از تواناترين بازيگران و کارگردانان محسوب می‌شود در سال 1936 تحت پيگرد فاشيست‌های فرانكو قرار می‌گيرد، به آمريكای لاتين می گريزد و ديگر هيچگاه به وطنش بازنمی‌گردد. او نمايشنامه ی «خانه ی برناردا آلبا» را برای نخستين بار در سال 1945 در بوئنوس آيرس به صحنه می‌برد.

«روياهای دخترعمويم اورليا» آخرين نمايشنامه‌ا‌ی است كه گارسيا ‌لوركا موفق می‌شود تنها يك پرده‌اش را بنويسد؛ زيرا وقتي در 16 ژوئيه 1936 برای تعطيلات تابستانی به زادگاهش گرانادا می‌رود، فردايش ژنرال فرانكو با كودتای نظامی قدرت را به دست می‌گيرد. و روز 18 ژوئيه فاشيست‌ها گرانادا را اشغال می‌كنند. دو هفته ی بعد يعنی در روز سوم اوت دكتر مونته‌زينوس Dr. Montesinos ـ شوهر خواهر لوركا و نيز شهردار گرانادا ـ به دست فاشيست‌ها تيرباران می‌شوند. در اين ميان گارسيا ‌لوركا كه تحت پيگرد دائمی به سر می‌برد در خانه ی يكی از دوستانش لويس روزالس Luis Rosales پناه می‌گيرد. اما پس از چند روز يعنی هفدهم ماه اوت، فاشيست‌ها مخفی‌گاهش را می‌يابند و پس از بازداشت، او را در گرگ و ميش بامداد نوزدهم اوت 1936 در كنار يك آموزگار و دو تورِرو Torero در جاده‌های ويزنار Viznar تيرباران می‌كنند.

فدِريكو گارسيا ‌لوركا با بهره‌گيری از زيبايی‌شناسي در سنت‌های اسپانيا، درك عميق از محروميت‌های مردم، و تسلط بر زبان، نمايشنامه‌هايی نوشت كه از سويی ساختار تراژيك دارند و از سوی ديگر بافتی تغزلی. و شخصيت‌هايی آفريد كه از سويی تبلور عشق و آرزوهای انسانی هستند و از سوی ديگر قربانيان واقعيت خشن و تلخ اجتماعی. آثار گارسيا ‌لوركا در قلمروی شعر و ادبيات دراماتيك به چنان اوج و مقبوليتی دست يافت كه او را می‌توان در اسپانيا فقط در رديف سروانتس قرار داد.

ناصرحسینی مهر 1378

(به نقل از مجله ی « صحنه » شماره ی 38 / 39 . زمستان 1385 تهران )

***

پرده ی خيال ( Chimäre )

فدريكو گارسيا لوركا

برگردان : ناصر حسينی مهر

 

شخصيت‌ها:

انريكه Enrique ، زن ، پيرمرد ، دختربچه ، پسربچه ، صداها

درگاه خانه

انريكه :    خدا نگهدارتون.

شش صدا:  (از درون خانه) خدا نگهدار.

انريكه :    در كوهستان مدت زيادی می‌مونم.

صدا :    يه سنجاب.

انريكه :    باشه، يه سنجاب برای تو؛ علاوه بر اون پنج تا هم پرنده، كه تا به حال هيچ بچه‌ای از اون‌ها نداشته.

صدا :    نه، من يه مارمولك می‌خوام.

صدا :    من هم يه موش‌كور می‌خوام.

انريكه :    بچه‌ها، شما چقدر با هم فرق داريد. باشه، چيزهايی كه خواستيد براتون می‌آرم.

پيرمرد :    خيلي با هم فرق دارند.

انريكه :    چي می‌گی؟

پيرمرد :    می‌تونم چمدان‌هايت رو ببرم؟

انريكه :    نه. (خنده ی كودكان به گوش می‌رسد)

پيرمرد :    اون‌ها بچه‌هاتند؟

انريكه :    هر شيش‌تاشون.

پيرمرد :    من مادرشون رو می‌شناسم، همسرت رو، از خيلی وقت‌ها‌ پيش. درشكه‌ران خانه‌شان بودم، اما، اگر حقيقتش رو بخوای، برام گدايی كردن خيلی بهتره. اسب‌ها ـ آی‌آی‌آی! هيچكس نمی‌دونه كه اسب‌ها چقدر منو می‌ترسونند. ای کاش صاعقه كورشون می كرد. روندن درشكه خيلی سخته. آره! واقعاً سخته، وحشتناکه. وقتی آدم از هيچی نترسه، معلومه که بی تجربه است؛ اما وقتی آدم با تجربه باشه، ديگه از هيچی نمی ترسه. لعنت بر هر چی اسبه!

انريكه :    (چمدان‌هايش را برمی‌دارد) راحتم بگذار.

پيرمرد :    نه، نه. واسه دو پول سياه، واسه چندر غاز، چمدون‌هات رو برات می‌آرم. همسرت ممنونت می‌شه. او از اسب‌ها اصلاً نمی‌ترسيد. خوشا به حالش.

انريكه :    زودتر راه بيفت. بايد به قطار ساعت شيش برسم.

پيرمرد :    آه، قطار! اون يك چيز ديگه‌س. قطار، چيز پيش‌پا افتاده‌یه. من اگر صد سال هم زنده باشم باز از قطار نمی‌ترسم. قطار كه جون نداره. از كنارت رد می‌شه، رد می‌شه و رفته، همين . . . اما اسب‌ها . . . نگاه كن.

زن:    (ميان پنجره) انريكه‌ی من. انريكه. برام نامه زياد بنويس، مرتب بنويس. فراموشم نكن.

پيرمرد :    آی دختر! (می‌خندد) يادت می‌آد، كه پسرك چه‌جوری از ديوارها می‌پريد، يا از درخت‌ها بالا می‌رفت، تا بتونه فقط يك لحظه ترا ببينه؟

زن:    تا آخر عمر فراموش نمی کنم.

انريكه :    من هم همينطور.

زن :    در انتظارت هستم. خدا نگهدار.

انريكه :    خدا نگهدار.

پيرمرد :    غصه نخور. او زنته وبه تو عشق می‌ورزه. تو هم دوستش داری. غمگين نباش.

انريكه :    همينطوره. اما دوری دلتنگم می‌كنه.

پيرمرد :    از اين‌ بدتر هم ممکنه. از اين بدتر اينه كه همه چيز به هم بريزه و رودخانه طغيان كنه. و بدتر از همه ی اونها، گردباده.

انريكه :    تو هم با اين شوخی هات! هميشه همينطوری.

پيرمرد :    هاهاها! همه ی دنيا ـ و از همه بيشتر خود تو، خيال می‌كنيد كه مهمترين كار گردباد ويرانگريست. اما من كاملاً برخلافش معتقدم. كار اصلی گردباد اينه كه...

انريكه :    (حوصله‌اش سر می‌رود) راه بيفت. الانه كه ساعت شيش بشه.

پيرمرد :    خب، پس دريا چی؟ . . .  توی دريا . . .

انريكه :    (خشمگين) گفتم راه بيفت.

پيرمرد :    چيزی رو فراموش نكرده ی؟

انريكه :    همه چيز رو برداشته م و كاملاً مرتبه. تازه، اصلاً به تو مربوط نيست. بدترين چيز توی دنيا نوكر قديميه، يه گدا .

صدای اول :    پدر.

صدای دوم :    پدر.

صدای سوم :    پدر.

صدای چهارم :    پدر.

صدای پنجم :    پدر.

صدای ششم :    پدر.

پيرمرد :    بچه‌هاتند.

انريكه :    می دونم بچه‌هامند.

دختربچه :    ( دم در ) من سنجاب نمی‌خوام. اگر برام سنجاب بياری ديگه دوستت ندارم. برام سنجاب نياری ها، نمی‌خوام.

صدا :    من هم مارمولك نمی‌خوام.

صدا :    من هم موش‌كور نمی‌خوام.

دختربچه :    ما يه مُشت سنگ می‌خواييم. از اونها برامون بيار.

صدا :    نه، نه، من موش‌كورم رو می‌خوام.

صدا :    نه، من موش‌كور می‌خوام . . .

                             (صدای داد و فرياد)

دختربچه :    ( به خانه می‌رود) حالا كه اين طوره، اصلاً موش‌كور مال خودمه.

انريكه :    بسه ديگه! شما بايد قانع باشيد!

پيرمرد :    گفته بودی كه اون‌ها با هم خيلی فرق دارند.

انريكه :    بله. خيلی. خوشبختانه.

پيرمرد :    چطور؟

انريكه :    (با تحكّم) خوشبختانه!

پيرمرد :    (اندوهگين) خوشبختانه.

                             (هر دو خارج می‌شوند)

زن :     (ميان پنجره) خدا نگهدار.

صدا :    خدا نگهدار.

زن :    زود برگرد. زود.

صدا :    (از دور) زود.

زن :    شب‌ها می‌تونه حسابی خودش رو گرم كنه. با خودش چهار تا لحاف برده. اما من در بسترم تنها می‌مونم. يخ می‌كنم. چشماش خيلی قشنگه، اما من از زورش خوشم می‌آد. (برهنه می‌شود) پشتم كمی درد می‌كنه. آه! كاشكی می‌تونست از من بدش بياد. دلم می‌خواست از من بدش بياد . . . و در عين حال به من عشق بورزه. دلم می‌خواست از دستش در می‌رفتم و او مجبور می‌شد كه منو بگيره. دلم می‌خواد آتيشم بزنه . . . بسوزونه. (با صدای بلند) خدا نگهدار، خدا نگهدار . . . انريكه . . . انريكه. دوستت دارم. می‌بينمت كه خيلی كوچولو شدی. از اين سنگ به اون سنگ می‌پَری. كوچولو. به اندازه ی يه دکمه، الان ديگه می‌تونم قورتت بدم، بخورمت، انريكه . . .

دختربچه :    مادر.

زن :    برو بيرون. الانه كه باد سرد بوزه. نه، گفتم نه، نرو بيرون. نه.

                             (زن خارج می‌شود. نور صحنه كم می‌شود.)

دختربچه :    (با شتاب) پدر! پدر! تو بايد برام يه سنجاب کوچولو بياری. من اصلاً سنگ‌ها رو نمی‌خوام. سنگ‌ها ناخن‌هام رو می‌شكونند. پدر.

پسربچه :    (دم در) او ـ صدات ـ رو ـ نمی ـ شنوه ـ صدات ـ رو ـ نمی ـ شنوه ـ صدات ـ رو ـ نمی ـ شنوه.

دختربچه :    پدر، ولی من سنجاب می‌خوام. (به گريه می‌افتد) ای خدای مهربون! دلم می‌خواد يه سنجاب داشته باشم.

**

چند کد و نکته ی پرسش برانگيز که از سوی مترجم در درک بهتر اين نمايشنامه ی عروسکی لورکا پيشنهاد شده است :

ـ دليل رفتن انريکه به کوهستان چيست؟ آيا او يک چريک مبارز است؟ يا آنکه کوهستان معنی مجازی دارد؟

ـ پيرمرد درشکه ران کيست؟ که انريکه او را نمی شناسد، کسی را که در خانواده ی همسرش سالها خدمت می کرده است؟ آيا او نماد مرگ است که از گردباد می گويد، يا کسی است چون پيرمرد خنزر پنزری صادق هدايت در رمان «بوف کور»؟

ـ زن انريکه کيست که می تواند همسرش را همچون دکمه ای قورت دهد؟

ـ خواسته های کودکان از انريکه (سنجاب، مارمولک، موش کور . . . ) در آئين و فرهنگ مردم اسپانيا چه معناهای نمادين دارد؟

 

(به نقل از مجله ی « صحنه » شماره 38 / 39. زمستان 1385 تهران. تصاویر از آرشیو teatr6)

***

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناصر حسینی مهر  |