مينايی سفيد در آبی لاجوردی

وقتی در طبقه ی ششم از آسانسور پياده شدم اکبر رادی در آستانه ی در منتظرم بود. کوتاه شده بود قدش و لاغر، با موهای سرِ کم پشت. پيراهنی چهارخانه به تن داشت با خطوط زر ـ نارنجی. به اتاق کارِ کوچکش راهنمايی ام کرد. دو قفسه پر از کتاب، يک ميزتحرير و دو صندلیِ دسته دار برای ميهمانان. بر ديوار تنها يک قاب عکس ديده می شد، تصويری از چخوف، با آن نگاه مهربانش. مهربان و با تبسمی دائمی بر لبان باريکش به آرامی پشت ميز لغزيد و احوالپرسی کرد. حرکات و سخن گفتن او مرا به ياد خُلق و خوی مردم شرق دور انداخت، به ياد آداب پر از نزاکت ژاپنی ها. بی هيچ درنگی از تمرينات «اتاق شماره 6» پرسيد:
ـ ترجمه اش کرده ايد؟ يا آداپته؟
گفتم: وقتی به ايران بازگشتم پيشنهاد آداپته اش را به آقای حکيم رابط دادم. ايشان سالها بود که ديگر شوق نوشتن نمايشنامه ای را نداشت، چندين ماه طول کشيد تا اين شوق دوباره در ايشان بيدار شد، بعد آغاز کرديم و در مدت دو ماه آداپتاسيون آن آماده شد...
اکبر رادی به آرامی فنجانی خالی جلويم لغزاند و با صدايی نرم و آهسته پرسيد:
ـ ساختار کلاسيک دارد يا مدرن؟
بعد بلافاصله فلاسکی از کنار صندلی اش بالا آورد و برايم به آرامی چای ريخت.
گفتم: اپيزودوار جلو می رود، صحنه به صحنه... در طول نگارش من همواره از نحوه ی اجرا می گفتم و تلاش استادانه ی حکيم رابط در تصويرسازی و حذف شخصيت های فرعی و حواشی اضافی...
در اين ميان اکبر رادی با ظرافتی زنانه در فنجان قهوه خوری اش چای می ريخت، فنجانی کوچک آبی رنگ با نقش های گل مينا، مينای سفيد بر آبی لاجوردی. آنگاه از چگونگی و سبک اجرا پرسيد و همچنين از ترکيب بازيگران. وقتی گفتم جعفروالی نقش «دکترراگين» را ايفاء می کند خوشحال شد و گفت:
ـ چه خوب، جعفروالی بازيگر خوبيست، هر چند بازيگران ما يک بُعدی هستند، يک وجهی، مثلاً آقای... که فقط توانايی در ايفاء کاراکترهای خاصی دارد، بنگاهی، بازاری، روستايی، عامی، آن هم با لحن و نحوه ی خاص سخن گفتنش، و بعيد به نظر می رسد بتواند بر صحنه رُلی از ايبسن يا چخوف و يا استريندبرگ بازی کند.
گفتم: همينطوره. البته آقای والی اينطور نيست، ايشان تجربه ی بازی در آثار کلاسيک و غربی را دارد، و حضور ساليان او در کانادا کمک کرده تا دريافت و توانايی صحنه ای اش وسعت يابد...
گفت: کجا قرار است اجرا کنيد؟
گفتم: تالار مولوی، که بيشتر مناسب شيوه ی صحنه پردازی ام است. تماشاگران دو طرف می نشينند، بازيگران در طول اجرا بر صحنه هستند، و همه ی زوائد صحنه ای را هم دور می ريزيم.
گفت: بله بله، جالب است. من با طرح های تازه و نو بيشتر موافق هستم تا شکل های متداول و کهنه و دستمالی شده. تا به حال هيچکدام از نمايشنامه هايم را نتوانستند به شيوه های نو اجرا کنند. البته تلاش هايی شده، اما جسته گريخته بوده و کمی هم زورکی. شما اجرای آخر «لبخند با شکوه آقای گيل» را ديده ايد؟
گفتم: نه متاسفانه.
گفت: خيلی اذيت کردند. کارهای قبلی ام را هم خيلی اذيت کردند. هر شب در سالن عده ای می آمدند و بعد از اجرا به کارگردان تذکراتی می دادند که اين را کم کن، آن را عوض کن، آنجا را حذف کن، خلاصه زير تيغ دائمی مميزی ها.
بعد سکوت شد. فرصتی برای نوشيدن چای. وقتی فنجان چای اش را بالا می برد انگشت کوچکش هم بالا می رفت.
گفتم: شايد به همين دلايل است که گروه های آزاد و مستقل رفته رفته در حال از بين رفتن هستند. ما را هم خيلی اذيت می کنند... می دانيد لباس های نمايش ما را به سرقت بردند؟
خنده ای ناباورانه چهره اش را پوشاند: يعنی لباستان را دزديدند؟ کی؟
گفتم: نمی دانم، لباس های دوخته شده و آماده را تحويل انبار داده بوديم که چند هفته به اجرا مانده وقتی برای تحويل به آنجا رفتيم گفتند لباس ها مفقود شده. به همين راحتی. هيچکس هم جوابگو نيست...
گفت: چرا شکايت نمی کنيد؟
گفتم: به کی و کجا؟... به هر حال از خيرش گذشتيم و حالا ماندم چی به تن بازيگران کنم.
نفسی کوتاه و يکباره از سينه بيرون داد و گفت: عجب! نمی دانم اين روزها چرا دزدی اينقدر زياد شده! صندلی های تئاتر نصر را هم برده اند، دزدی منزل هم زياد شده، نمی دانم چه تعمدی در اين کارهست؟!
سکوت شد. نمی خواستيم وارد بحث های سياسی شويم. اين را از سکوتی که شد احساس کردم. چشمم به کره ی زمين قهوه ای رنگِ بسيار کهنه ای دوخته شد که روی ميز، کنار دستش بود. وقتی چای با عطر گلابش را نوشيدم از کيفم نقاشی «آنوشا» نوه ی استاد جوانمرد و چند کتاب بيرون آوردم و پيشکش کردم، همچنين يکی از نمايشنامه هايم، «اريکا». رادی با ديدن نقاشی«آنوشا» مثل کودکان ذوق کرد، با تورق کتابها زير لب گفت:
ـ ممنونم، اين نمايشنامه ها را نداشتم. من کارهای شما را خوانده ام، سالها پيش از اروپا برايم آورده بودند. به دلم نشست، با کارهای ديگر متفاوت است. زندگی نسل اول مهاجران ايرانی را خوب تصوير کرده بوديد، به خصوص آن نمايشنامه ای که مرد کوری زنش را کشته و در يخچال پنهان کرده بود.
ـ «شب کور»
ـ بله، نمايشنامه ی «شب کور» را سر کلاس هايم برای شاگردانم مثال می زدم و به آنها می دادم تا بخوانند، حتی به يک سينماگر پيشنهاد کردم تا فيلمش را بسازد، گويا امکان پذير نبود، کمی ترسيده بود...
ـ بله، کمی بار سياسی و اروتيک دارد.
و بعد مرا تشويق کرد تا به نوشتن ادامه دهم. گفتم:
ـ اطاعت استاد. در اينجا چشم را ببنديم، دست ببريم، کلی سوژه های ناب صيد کرده ايم.
گفت: همينطوره. اما من ديگر دستم به قلم نمی ره. اين بيماری مرا سخت از پا انداخته.
گفتم: حتماً سلامتی تون را دوباره به دست می آريد.
رادی در حالی که فنجان کوچکش را با دو انگشت روی ميز می چرخاند، گفت: بله، بالاخره هر چيزی يک عمری دارد ( تبسمی کرد) زورکی که نمی شه جلويش را گرفت. من عمرم رو کرده ام، ديگران اصرار دارند تا زنده بمانم. به خصوص پسرم که خودش هم پزشک است. حرف من اين است که آدميزاد وقتی دوره اش سر رسيد ديگر نبايد اصرار کند در ماندن. چون ديگر زندگی پلشت می شود، زندگی هم وقتی پلشت شد، زيبايی اش را از دست می دهد و لزومی در حفظش نيست. نزديک هفتاد سالم است، بس است ديگر، اين کوچه به اندازه ی کافی باريک شده...
گفتم: آقای رادی، وقتی خانم اسکويی رفت به آقای جوانمرد در کانادا خبرش را دادم، ايشان به من گفت «کم کم ديگر نوبت ما است» در جواب گفتم خواهش می کنم صحبت از رفتن نکنيد، ديگر توانش را نداريم، مگر چند درخت ديگر باقی مانده؟ حالا هم خواهش می کنم صحبت از رفتن نفرمائيد، ما به شما تکيه داريم.
تشکر کرد و گفت: نمی دانم، خوشا به حال چخوف، که کارهايش را کرد و رفت.
ـ بيماری سل او را از پا انداخت. فکر کنم سفرش به ساخالين باعث شد.
گفت: نه، قبلش هم سل داشت، در دوران دانشجويی اين بيماری در او پيدا شد. حتی قبل تر، از نوجوانی. چند تن از بستگانش هم از همين بيماری مردند.
ـ بله، برادرش، برادر کوچکش.
گفت: قرار است به زودی مرا ايزوله کنند، در يک اتاقک شيشه ای. سه ـ چهار ماه نبايد با کسی تماس داشته باشم. چون انتقال حتی کوچکترين ويروسی ممکن است خطرساز باشد. حتی دست دادن و گفتگو هم سبب اين سرايت می شود، می دانيد، گلبول های تدافعی خونم تکثير نمی شوند... نمی دانم.
گفتم: حتماً خوب خواهيد شد. مطمئن هستم. حتی آمده ام امروز جسارتاً به شما پيشنهاد کنم که با بازگشت سلامتی تان اين بار شما يکی از داستان های چخوف را برای ما آداپته کنيد.
خنده ی شيرينی بر لبانش نشست، در حاليکه چشمان غم زده اش می درخشيد گفت: من الان که نمی توانم... کدام داستان را؟
گفتم: داستان «سرگذشت ملال انگيز».
گفت: بله، چه داستان قشنگی، اين داستان را خيلی دوست دارم، اصلاً حکايت زندگی من است، آن پيرمرد با برادرزاده اش، آن دخترک...
گفتم: بله، کاتيا، البته برادرزاده اش نبود، دختر يکی از دوستانش که چشم پزشک بود و بعد از مرگ پدر در خانواده ی آن پيرمرد بزرگ شد، پيش نيکلای ستپانويچ، همان استاد پير دانشگاه...
اکبر رادی ناگهان جانی تازه گرفت و نظير جوانی پرشور هر دو دستش در هوا به پرواز درآمدند: بله، بله، به خوبی به ياد دارم، حتی در آخر، وقتی در آن مهمانخانه عشق کاتيا را پس می زند و به او می گويد من ديگر از عمرم چيزی باقی نمانده... آه اين داستان چقدر قشنگه، يا همان «اتاق شماره 6»، من آنها را بارها خوانده ام و هميشه در ذهنم چرخيده اند، شاهکارند... اصولاً داستانهای چخوف ظرفيت بالايی بر صحنه ی تئاتر دارند. در هر صورت ببينيم چه می شود...
اکبر رادی نفسی عميق کشيد و فنجانم را باز از چای پُر کرد.
گفتم: آقای رادی، چندروز پيش يادداشت شما را در روزنامه ی «اعتماد» خواندم، باور کنيد احساس غرور کردم.
گفت: ممنونم، گويا آقايان بوی حلوا شنيده اند، چپ و راست از من تجليل می کنند و جايزه هايی به اسم من می دهند. آن يادداشت در جواب آنها بود.
گفتم: بسيار به جا بود. آنها می خواهند از نام شما بازارشان گرم شود. می خواهند شما را از خودشان کنند. نهايت پستی و رذالت است. آن يادداشت تکليفشان را روشن کرد، هر چند ممکن است کينه شان را هم ...
گفت: مهم نيست، اينجا سرزمين کينه های ابديست.
وقتی ساعتم را نگاه کردم به حيرت افتادم، يکساعت و نيم بود که با او گفتگو می کردم. کمی خجالت کشيدم از اينکه پيرمرد بيماری را درگير حضور طولانی ام کرده بودم. قصد داشتم مقدمه ی رفتن را بچينم که خانم رادی وارد شد و با لحنی نرم و ملايم گفت:
ـ مسافران مشهد از راه رسيده اند.
آقای رادی به من گفت: شما چند لحظه تشريف داشته باشيد تا سلام کوچکی بکنم و برگردم.
گفتم: آقای رادی، اگر اجازه دهيد ديگر مرخص شوم. ديروقت است. وقت شما را زياد گرفتم.
نپذيرفت و اصرار داشت تا دمی ديگر بمانم.
گفتم: خواهش می کنم اجازه دهيد مرخص شوم، راه من دور است، تا کرج بايد بروم، فردا هم روز سختی در تمرينات داريم.
دست او را به گرمی فشردم و سوار آسانسور شدم. او تا آخرين لحظه در آستانه ی در ايستاده بود و با نگاه مهربانش مرا بدرقه می کرد.
ناصر حسينی مهر
دوشنبه 12 شهريور 86
***