تبليغاتX
تئاتر6

ادواردو دِ فيليپو

 

کُمدین و کُمدی نویس محبوب ایتالیایی

ادواردو دِ فيليپو Eduardo De Filippo در روز 24 ماه مه سال 1900 در ناپل به دنيا آمد. مادرش لوئيزا دِ فيليپو Luisa De Filippo به عنوان خياط در تئاتر مشهور ادواردو اسكارپتا Eduardo Scarpetta كار می‌كرد. اسكارپتا پس از استادش آنتونيو پتی‌تو Antonio Petito كه خود يكی از بزرگترين بازيگران كمديادلارته بود در رابطه‌ی پنهان عاشقانه با لوئيزا صاحب فرزندانی شد به نام‌های تيتينا Titina، ادواردو، و پپينو Peppino كه هر سه آن‌ها از دوران كودكی با فضای تئاتر اُلفتی پيدا كردند؛ به ويژه ادواردو كه از چهار سالگی در نقش يك ژاپنی كوچولو در اُپرت گايشا Geisha به صحنه رفت، و تا بيست سالگی با گروه‌های گوناگون از جمله كمپانی انريكو آل‌تی‌يِری Enrico Altieri در كمدی‌ها، ملودرام‌ها و درام‌های تاريخی شركت جست. آن گاه در ايّام خدمت نظام وظيفه در رُم نخستين نمايشنامه‌ی تك پرده‌ای خود به نام "كشيك داروخانه‌چی" را نوشت.

ادواردو دِ فيليپو از سال 1922 نوشته‌های جديدش نظير "مرد و جنتلمن"، "زيك - زيك"، و "زره‌ی جادويی" را با گروه‌ مولی‌ناری Molinari به صحنه برد و پس از گردآوری تجربه‌هايی متعدد، در سال 1931 با خواهر و برادرش گروهی در شهر ناپل بنيان گذارد به نام كمپانی دِ فيليپوها؛ و نمايشنامه‌ی "نوئل در خانه‌ی كوپی‌يل‌لو Cupiello" آغازی برای اجرای ساير نمايشنامه‌های او تا پايان جنگ جهانی دوم محسوب شد. "آواز روزهای جفت" عنوان هفده قطعه‌ی كمدی دِ فيليپو است كه موضوع‌هايی از زندگی روزمره‌ی مردم ناپل را با تأثير از اشكال اجرايی كمديادلارته نوشت و به صحنه برد.

اواخر سال 1944 ايتاليايی‌ها به كمك ارتش آمريكا موفق شدند فاشيست‌های آلمانی و ايتاليايی را به شمال كشور برانند. بسياری از هنرمندان ايتاليايی هم كه به احزاب- به ويژه حزب كمونيست- وابسته بودند، در جبهه‌های جنگ حضوری فعّال يافتند. اما دِ فيليپو كه ديگر مردی جاافتاده و مجرب شده بود بيشتر به نگارش و اجرای آثار صحنه‌ای پرداخت و نمايشنامه‌ی "ناپلی‌های ميليونر" يكی از آثار درخشان اوست كه با تصوير خانواده‌ای تنگدست و پرجمعيت در ناپل، به خرابی، فقر، فحشا و تيره‌بختی ناشی از جنگ می‌پردازد؛ و با توجه به روايت‌های گوناگون نئورئاليست‌های ايتاليايی نظير ويسكونتی، دسيكا، روسلينی و فللينی شايد بتوان گفت كه اجرای اين دست از نمايشنامه‌های دِ فيليپو يكی از انگيزه‌های پيدايش نئورئاليسم در ايتاليا شد.

در سال 1945 كمپانی دِ فيليپوها كارهای صحنه‌ای خود را متوقف كرد و ادواردو دِ فيليپو از آن پس علاوه بر تورهای نمايشی در شهرها و كشورهای ديگر, به نگارش و اجرای نمايشنامه‌هايی دست زد كه با حفظ پوسته‌ی كمدی پر از خنده‌ی خود از درونمايه‌ای بسيار ژرف و نگاهی تلخ و بدبينانه به زندگی برخوردار بود. از آن جمله است "فيلومِنا مارتورانو" Filumena Marturana (1946) و "جادوی بزرگ" كه در سال 1949 در تئاتر مركادانته Mercadante ناپل به صحنه رفت. اين نمايشنامه‌ همچنين در سال 1986 در "پيكولو تئاترو" به كارگردانی جيورجيو استره‌لر كارگردانی شد كه تا سال‌ها جزيی از رپرتوار اين تئاتر محسوب می‌شد.

 

فستيوال پاريس در سال 1956 از دِ فيليپو با نمايشنامه‌ی "شبح مقدس" دعوت می‌كند. و اجرای درخشان اين اثر چنان در محافل تئاتری فرانسه راه می‌يابد كه بلافاصله از دِ فيليپو خواسته می‌شود تا در تئاتر مشهور و قديمی ويو كولومبيه Vieux Colombier اجراهای ديگری داشته باشد. تئاتری كه از سال‌های 1920 توسط ژاك كوپو Jacques Copeau اداره می‌شد و سمبل تئاتر فرانسه به شمار می‌رفت.

دِ فيليپو كه در همه‌ی دوران هنری خود يك بازيگر استثنايی و مستقل بود از فضای نابه‌سامان تئاتر كشورش رنج می‌برد. زيرا دولت با چنگ اندازی بر همه‌ی شئون فعاليت‌های نمايشی و همچنين ايجاد اوضاعی نابرابر برای نمايشگران موجب بيكاری، ورشكستگی و آزار آنان شده بود. دِ فيليپو در سال 1959 با نامه‌ای سرگشاده و هشدارآميز به توپينی Tupini وزير تئاتر چنين واكنش نشان داد: "...اينان چه كسانی هستند كه بر پيكر ناتوان تئاتر ايتاليا چسبيده‌اند و فرمانروايی می‌كنند... و چرا بايد كمپانی‌های تئاتر به آن‌ها تعلق بگيرد، و چرا نبايد تئاترها در اختيار نمايشگران توانمندمان از ميان بازيگران، كارگردانان و نمايشنامه‌نويسان قرار گيرد... از خودم می‌پرسم كه چرا تاكنون همه‌ی اين واقعيت‌ها را آزادانه در ملأعام، در مصاحبه و گزارش و يا در مجلسی ابراز نكرده‌ام. پاسخی ندارم جز آن كه بگويم: ترس. دليلش ترسی بود كه فقط دامن‌گير من نبود، چون نمی‌خواستم تحت‌پيگرد قرار بگيرم. ولی اكنون پی برده‌ام كه بايد اين پرده‌ی سكوت را از هم دريد...". و در طی همين سال‌هاست كه او دست به نگارش و اجرای "آواز روزهای طاق" میزند، اين اجرا‌ها كه شامل بيست و چهار قطعه‌ی كمدی‌ بود و برای تلويزيون هم ضبط شد، با نگاهی طنزگونه و گزينش موضوع‌هايی بسيار ساده درباره‌ی زندگی مردم عادی كوچه و بازار ناپل به پديده‌ی فقر و عدم عدالت اجتماعی می‌پردازد؛ و فرهنگ و سنت‌های شهر زادگاهش برای دِ فيليپو تبديل به عنصری استعاری برای همه‌ی هستی می‌شود؛ چنان كه برای لوئيجی پيراندللو شهر سيسيل چنين نقشی را ايفاء می‌كند.

از وقايع ديگر و مهم زندگی هنری دِ فيليپو بايد از نگارش و اجرای "شنبه، يكشنبه، دوشنبه" (1959)؛ كمدی "قرارداد" با شركت در فستيوال پروزا Prosa شهر ونيز (1960)؛ "هنر كمدی" (1965)؛ و همچنين اجرای نمايشنامه‌ی "بنای افتخاری" در تئاتر لاپرگولا La Pergola شهر فلورانس (‌1970) نام برد.

در سال 1971 پيكولو تئاترو ميلان با ارج گذاری به فعاليت‌های دِ فيليپو از او دعوت به عمل ‌آورد تا نمايشنامه‌ی جديدش به نام "هرسال، دوباره از نو" را با شركت بازيگر مشهور ايتاليايی فرانكو پارنتی Franco Parenti به صحنه ببرد. او دو سال بعد آخرين كمدی خود تحت عنوان "امتحان هيچوقت تموم نمی‌شه" را در تئاتر لاپرگولا فلورانس كارگردانی كرد. و آخرين فعاليت صحنه‌ای او برداشتی آزاد از "طوفان" شكسپير با روايت ناپلی بود. 

دِ فيليپو آثار خود را به لهجه‌ی ناپلی می‌نوشت و به همين دليل ترجمه و اجرايشان در خارج از ايتاليا و حتی بيرون از شهر ناپل بسيار دشوار است زيرا ظرافت‌های موجود در "زبان" از بين می‌رود.

از ويژگی‌های ديگر كمدی‌های دِ فيليپو همان‌طور كه پيش از اين هم اشاره شد وجود رگه‌های بدبينانه در عمق آثار اوست كه با حضور دائمی "مرگ" تصوير می‌شود. حال چه مرگ واقعی كه نمودی واقع‌گرايانه به نمايشنامه‌هايش می‌بخشد، و چه مرگِ دروغين كه فضايی سوررئاليستی ايجاد می‌كند؛ و همه ی اين‌ها زمانی به انسجام می‌رسد كه دِ فيليپو با زبانی دوپهلو، شرايطی اغراق‌آميز و خنده‌آور برای تماشاگر می‌آفريند. به عبارت ديگر او با مسخ شخصيت‌هايش در موقعيت‌های گوناگون يك كمدی انسانی بوجود می‌آورد. اما با همه‌ی اين وجود بهتر است در بررسی آثار دِ فيليپو از تعبيرهای پيچيده‌ی فلسفی اجتناب ورزيد، زيرا پرسناژهای او همچون شخصيت‌های چخوف از سادگی، صفا و ژرفايی طبيعی برخوردارند و مضامين نمايشنامه‌هايش به‌سان آب روان، شفاف و سيّال هستند. چنان‌كه مردم عادی رابطه‌ای صميمانه‌تر با آن‌ها برقرار می‌كنند.

ادواردو دِ فيليپو در سال 1974 در پی عمل جراحی قلب مجبور به ترك صحنه شد. او كه با نگارش بيش از چهل نمايشنامه‌ از مشهورترين درام‌نويسان معاصر ايتاليا محسوب می‌شود و همراه پيراندللو و داريو فو تقريباً همه‌ی قرن بيستم را به خود اختصاص داده‌اند، در سال 1984 در شهر رُم در سن هشتاد و چهار سالگی درگذشت.

ناصرحسينی مهر 1380

***

دوستی

ادواردو دِ فيليپو

برگردان : ناصرحسينی مهر

 

نمايش در يك پرده

 

شخصيت‌ها :

بارتولومِئو چياچيا    Bartolomeo Ciaccia

كارولينا  Carolina   ( خواهرش )

آلبرتو كاليفانو  Alberto Califano  

اتاقی جادار در يك خانه‌ی ييلاقی در كوهستان. نسيم فراوان و نور زياد. ساعت 3 بعدازظهر يكی از روزهای ماه اوت (نيمه‌ی تابستان ) .

بارتولومِئو چياچيا، ملاكِ شصت‌ساله در ميان مُبلی دراز كشيده و در حالی كه سرش را به پشتی تكيه داده و پنج بالشتك زير كمرش قرار گرفته است، به سختی نفس می‌كشد. او كاملاً از هوش رفته و در حال جان دادن است. كافيست چشمان به گود نشسته و دماغِ نوك‌تيزش را ديد و دريافت كه با اين دَم و بازدَمش كه همچون دَم‌آهنگريست و به دشواری و با فاصله‌های طولانی صورت می‌گيرد، كارش به آخر رسيده است. امكان هم دارد كه بارتولومئو چياچيا در وخيم بودن حالش كمی اغراق‌ می‌كند، و اين ناشی از خودپرستی‌اش می‌شود كه گويا تنها او در حال احتضار است. ولی اين مشكل خودش است. چه كسی از او خواسته تا خود را در چنين موقعيتی قرار دهد ؟ سرانجام دكتر با قاطعيت نظر داد كه : "او تغيير آب و هوا لازم داره، به كوهستان ببريدش. در اون‌جا، در آولين Avellin او صاحب املاك با شكوهيست. ـ پس منتظر چی هستيد؟ بجنبيد. به هر حال بايد به عرضتون برسونم كه در معالجه‌شون زياد جای اميدواری نيست. اگر در آب و هوای كوهستان، يك در هزار شانس داشته باشد- در ناپل Neapl ، در ويا كُستانتينوپُلی Via Costantinopoli ، در اين خانه‌ی تاريك قديمی بی‌شك خواهد مُرد." و به راستی، در نخستين روز با نسيم آولين و تابش آفتاب حال بيمار بهتر شد. اشتهايش در خوردن بالا رفت، خنده به لبانش برگشت، و به هر چيز كه در اطرافش می‌گذشت علاقمندی نشان می‌داد، همچنين اشتياق مخصوصی به سكس در او پيدا شد... هرچند كه فقط هوسی زودگذر بود. و اكنون او در اين‌جا دراز كشيده است. خواهرش كارولينا تصميم گرفت او را به كوهستان همراهی كند و مراقبش باشد، اما ديگر نمی‌تواند اين دوری و انزوا را تاب آورد. بارتولومئو بايد تكليفش را به عنوان "برادر" روشن كند : "يا اين يا اون". كارولينا خانواده دارد، اين زن زحمتكش شوهر و سه فرزند دارد كه بايد به آن‌ها برسد. كجا چنين چيزی وجود دارد: حضور كِش‌دار مرگ؟

وقتی پرده بالا می‌رود، كارولينا در آستانه‌ی در ورودی ايستاده است. او دست راستش را جلوی چشمانش گرفته تا آفتاب بر آن نتابد، و بهتر بتواند سرازيری دامنه‌ی كوه را ببيند. كسی كه در حال نزديك شدن است يكی از دوستان بسيار وفادار و دوست داشتنی خانواده است: كارولينا در ابتدا او را به جا نمی‌آورد.

آلبرتو :    ( صدايش از بيرون شنيده می‌شود ) من‌ام، آلبرتو ‌كاليفانو. كمی بهِم آب بدين ! آب خنك!

كارولينا :    بيآين بالا. آلبرتو. شما يه فرشته‌ی نجاتين، خير و بركتين!

آلبرتو :    ( با همان لحن قبلی ) چيزی كه از شما می‌خوام آبِ خنكه!

كارولينا :    باشه. باشه... اول از راه برسين!

(كارولينا برمی‌گردد. اتاق را طی می‌كند. در گوشه‌ای يك كوزه آب ديده می‌شود. او ليوانی را پر از آب می‌كند، برمی‌گردد، و آن را به آلبرتو، كه ديگر بايد نزديك خانه رسيده باشد، نشان می‌دهد.)

كارولينا :    آبش يخه. بيآين!

(سرانجام آلبرتو، مردی حدود پنجاه ساله، نفس‌نفس‌زنان وارد می‌شود. لباس تابستانی تنش، كت و شلوار سبك، پيراهن يقه‌باز، و كفش صندل، به او كمك نكرده تا او اين "گردش" را دلپذير و آسان انجام دهد. گرد و غبار جادّه‌ها‌ی باريك خاكی، كه او آن‌ها را تا اين بالا طی كرده، بر موها ولباس‌هايش نشسته، وچنان‌ با عرق صورتش درآميخته كه او ديگر تقريباً به انسان‌های سفيد پوست نمی‌ماند. اما خوش‌قلبی و روحيه‌ی نرمش باعث می‌شود، تا عليرغم وضعيتِ آشفته‌اش، خود را در برابر كدبانوی خانه دوست‌داشتنی و عزيز جلوه دهد. )

آلبرتو :    كارولينای بسيار عزيز، من از ديدارتون، حقيقتاً، خوشبختم. ( و پيش از آن كه كارولينا فرصت جواب دادن داشته باشد، ليوان آب را از او می‌گيرد و لاجرعه سرمی‌كشد).

كارولينا :    من اصلاً انتظار نداشتم كه شما به ملاقات‌مون بياييد. نمی‌تونم براتون بگم در اين‌جا چه‌ دردسری می‌كشم.

[ ... ]

آلبرتو :    كارولينا، اگه دلتون بخواد می‌تونين بِهِش بگين كه من اومده‌م و می‌خوام تا باهاش حرف بزنم... يعنی، ببينمش...

كارولينا :    بايد خيلی با احتياط جلو رفت. من كه نمی‌تونم همينطور بی‌مقدمه بِهِش بگم : رفيقت اين‌جاست. الان بارتولومئو حسّاس شده، و با همين خبر ساده ممكنه درجا تموم كنه. او ديگه اصلاً تحمّل هيچ‌چيزی رو نداره. موضوعی رو كه می‌خواهيم بِهِش بگيم، بايد يه جوری حاليش كرد كه خودش بخواد. من حالا يه امتحان می‌كنم. همون‌‌جا عقب بمونيد. ( با احتياط كامل به برادرش نزديك می‌شود و به نرمی به او می‌گويد ) بارتولومئو. (صدايش را كمی بلندتر می‌كند) بارتولومئو...

بارتولومئو :    ( به خودش می‌آيد)

كارولينا :    حالت چطوره؟

بارتولومئو :    ( می‌نالد؛ و با ناله‌اش می‌خواهد بگويد : "آخه من از كجا بدونم.")

كارولينا :    می‌دونی، كی از ناپل قراره بيآد پيش ما؟

بارتولومئو :    ( توّجه‌اش بيشتر جلب می‌شود)

كارولينا :    بهترين دوست قديمی‌ت - از دوران كودكی‌... همون چاقالوهه. می‌دونی كی ؟ آلبرتو كاليفانو.

بارتولومئو :    ( با شنيدنِ نام مذكور جا می‌خورد و گويا پتكی بر سرش فرود آمده باشد. بعد خودش را كاملاً مچاله می‌كند ) نه... نه... نمی‌خوام ببينمش...

كارولينا :    آخه برای چی ؟ شماها كه هنوز به هم علاقمندين.

بارتولومئو :    آره، آره... ولی من نمی‌خوام ببينمش. ( ناگهان چنان به گريه می‌افتد كه ديگر به دشواری می‌توان دريافت كه چه می‌گويد ) عمّه ماتيلده Matilde ... عمّه ماتيلده...

كارولينا :    حالا خر بيار و باقالی بار كن. می‌دونستم. باز حكايت عمّه ماتيلده.

بارتولومئو :    ( آهسته ) كی اون‌جاست؟

كارولينا :    ( به آلبرتو ) ده روزه كه می‌خواد عمّه‌ش رو ببينه.

آلبرتو :    پس چرا نمی‌گين كه عمّه بياد؟

كارولينا :    از قبرستون؟

آلبرتو :    عمّه مُرد؟

كارولينا :    دو ماهِ پيش وقتی عمّه خبردار شد كه بارتولومئو در حالِ مُردنه، سكته كرد و مُرد.

آلبرتو :    بارتولومئو خبر نداره؟

كارولينا :    عاقلانه‌ نيست بِهِش گفته بشه.

بارتولومئو :    ( می‌نالد ) عمّه ماتيلده، چرا نمی‌آيی ببينمت؟

كارولينا :    به اين فكر كردم كه اگه خودم رو جای عمّه ماتيلده به برادرم معرفی كنم، شايد كمی آروم بگيره. ولی هيكل من نمی‌خوره، عمّه ماتيلده قد و قامتِ درشتی داشت، گُنده بود، وزنش... (بارتولومئو می‌گريد ) آره، بارتولومئو بدون هيچ تسكين خاطری می‌ميره.

آلبرتو :    شما بِهِش گفتين كه من اومده‌م؟

كارولينا :    آره، ولی... كی می‌دونه همچين مواقعی توی مغز آدم‌ چی میگذره... او نمی‌خواد شما رو ببينه.

آلبرتو :    ( آزرده ) بايد با او همدردی كرد.

بارتولومئو :    ( موفق می‌شود كه فرياد بزند ) عمّه ماتيلده، تو كجايی؟

كارولينا :    خب، ناچارم عمّه ماتيلده رو براش معجزه كنم.

آلبرتو :    با عرض معذرت، كارولينا، يعنی او واقعاً آدم‌ها رو كاملاً به‌جا نمی‌آره؟

كارولينا :    چی می‌گين، حتی نمی‌تونه درست بشنوه.

آلبرتو :    پس حالا من براش معجزه می‌كنم. بِهِش بگين كه عمّه ماتيلده اومده و می‌خواد ببيندش.

كارولينا :    ( آلبرتو را برانداز می‌كند ) تناسب اندام كه می‌خوره. فقط فكر می‌كنم به يه كلاه‌زنانه احتياج دارين. و يه چيزی كه شبيه دامن باشه.

آلبرتو :    اين‌جا چيزی كه به تنم بخوره ندارين؟

كارولينا :    ( با اشاره به اتاق مجاور ) اون‌جا يه كُمد لباس هست با يه مشت خرت و پرت‌های كهنه، بايد يه كلاه هم بين‌شون پيدا بشه. ( به آن‌جا می‌رود. در حالی كه كُمد را باز می‌كند صدايش از اتاق مجاور به گوش می‌رسد. ) او كه به هر حال متوجه‌ی اين فرق‌ها نمی‌شه. ( قطعه‌ی مناسبی پيدا می‌كند ) اين بدك نيست. ( چيز ديگری پيدامی‌كند ) اين پالتو مال مادربزرگم بود... اين لحاف رو هم می‌شه راحت به جای دامن استفاده كرد. ( او با يك مشت خِرت و پِرت‌ برمی‌گردد ) ايناهاشن، بگيرين.

آلبرتو :    پس كمكم كنيد تا بپوشمشون.

( آلبرتو خود را حسابی مرتب می‌كند. پس از اتمام تعويض لباس، كارولينا به او يك جاروی دسته چوبی می‌دهد.)

آلبرتو :     ( با حيرت ) با اين ديگه بايد چه‌كار كنم؟

كارولينا :    عصای زيربغل. عمّه ماتيلده فقط يه پا داشت.

آلبرتو :    بيچاره عمّه. نمی‌دونستم... ( و عصا را زير بغل خود می‌فشرد.)

كارولينا :    ( بازی را شروع می‌كند ) عمّه ماتيلده! اومدن‌تون واقعاً غيرمنتظره‌ست! چقدر خوشحالمون كردين! بياين تو، عمّه جان. بارتولومئو هميشه و هميشه آرزو داشت شما رو ببينه.

آلبرتو :    ( صدايش را تغيير می‌دهد ) فقط به خاطر بارتولومئو اومده‌م. ( با جست ‌زدن روی عصا، به بارتولومئو نزديك می‌شود.)

كارولينا :    ( به برادرش ) بارتولومئو، عمّه ماتيلده اين‌جاست. عمّه‌جان، بشينيد پيش بارتولومئو. (برای آلبرتو يك صندلی می‌آورد.)

[ ... ]

(متن کامل این نمایشنامه را میتوانید در سری کتابهای نشرتجربه مطالعه فرمائید)

***

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناصر حسینی مهر  |