تبليغاتX
تئاتر6

من اُفليا هستم، بدرود...

 

سودابه اسکویی در نمایش «دراعماق» در نقش ناستیا با مهدی فتحی در نقش ساتین

زمستان 1991 به ديدارش رفتم. از آلمان به روسيه ی دوران گورباچف. در دل جنگل شمال مسكو خانه داشت. با شوی و دختركش شيانه. «می دونی حسينی، اسم دخترم شيانه است اين اسم رو از يكی از مقاله های طبری كه در ستايش زن نوشته شده پيدا كرديم كه به معنی نخستين زن در ايرانه، از اسم های قديمی ما.» تقريباً هر روز با او به جنگل پر از سپيدار و صنوبر و كاج می رفتم و در هوايی پاك و جانبخش از هر دری حرف می زديم، بيشتر او می گفت:

- «حالا ديگر اروپا نشين شده ای، حسينی! يه پايت آلمان و يه پايت پاريس! اينجا برای روس ها ديدن پاريس يكی از آرزوهايی است كه فعلاً توی خواب می تونند برآورده ش كنند.»

و بعد از تئاتر می گفتيم، بيشتر او می گفت:

- «در اينجا در جامعه ی تئاتری، پيتر بروك و گروتوفسكی محبوبيت خيلی زيادی دارند. شنيده ام كه در پاریس فعاليت می كنند. اگر امكان و فرصتش بود وقتی برگشتی برام از كارهاشون بفرست... اينجا كه فعلاً صحنه ها رو هرج و مرج و ... گرفته. اوضاع فعلی هنر به خصوص تئاتر خيلی به هم ريخته است. سال ها محروميت و سانسور دولتی باعث شده همگی بيفتند اونور بوم، تقليد از فرماليسم افراطی تئاتر اروپا حسابی مد شده خيلی از صحنه ها رو ابتذال پر كرده و تئاتر روس هر روز به طرف تجاری شدن پيش می ره. هرچند هستند كسانی مثل توستانگوف يا استادم آناتولی واسيليف كه با اجرای خوب و پژوهش های ارزشمندشون راه استانيسلاوسكی و واختانگف و مايرهولد و گروتوفسكی ها رو دارن ادامه می دن...»

يك روز هم صحبت از اجرای «سه خواهر» به ميان آمد كه به كارگردانی پيتر اشتاين (Peter Stein ) سال گذشته از برلين مهمان صحنه های تئاتر مسكو بود. سودابه كه دلبستگى ويژه ای به آنتون چخوف داشت گفت:

-    «خوب بود. كمی هم تقليد از اجرای صد سال پيش اجرای استانيسلاوسكی. همون اجرای معروفی كه چخوف زياد راضی نبود. من بيشتر انتظار داشتم رد پايی از مدرنيسم آلمانی توش ببينم. ولی بازی ماشا (يوتا لامپه Jutta Lampe) و ايرينا (كورينا كرشهوف Corrina Kirchhoff) خيلی خوب بود...»  آخر او نقش ايرينا را در اجرای مادرش مهين اسكويی به عهده داشت. سال 1356. اما چند هفته پيش از اجرای عمومی در تالار سنگلج، چشم تنگی ها و دسيسه ها باعث شد تا او از كار كناره گيری كند. ولی در تمرينات شش ماهه مان شاهد يكی از برجسته ترين بازی های سودابه بر صحنه بودم كه متاسفانه تماشاگران بخت تماشای لحظات ناب بازيگری او را از دست دادند. طراوت بازی او حتی بيشتر از بازی درخشانش در نقش ناستيای «در اعماق» ماكسيم گوركی (سال 54) در كنار ساتين؛ مهدی فتحی بود. سودابه اسكويی در سراسر زندگی شيفته دو پرسوناژ بود: نينا (مرغ دريايی چخوف) و افيليا (هملت شكسپير). افيليای نازنين. بی جهت نبود كه پايان نامه ی بازيگری اش، هم در دانشكده هنرهای زيبای تهران (سال 1353) و هم در «كنسرواتوار ملی هنرهای نمايشی مسكو» نقش افيليا بود. اين را هم به خوبی به ياد دارم كه در سال 1356 هرگاه به ديدن فيلم «هملت» اسموك تونوفسكی می رفتم، پيكان قهوه ای رنگش جلوی سينمای «شهر قصه» پارك شده بود. سودابه پيش از من در آنجا بود و بيش از من هملت را ديده بود: بيست و هشت بار. هربار هم تنها می آمد و دور از هر آشنايی در جای تاريكی از سالن می نشست و بعد از فيلم هم بلافاصله غيبش می زد.

     يكی از آن روزهای سرد جنگل نوردی مان برايم تعريف می كرد كه صبح روز ژوژمان بازيگری «كنسرواتوار مسكو» از خانه بيرون زده و در دل طبيعت به شكار حشرات و گل های ريز صحرايی رفته بود و بعد همه آنها را در صحنه پريشان حالی و لحظه مرگ افيليا در دامن سفيدش ريخته بود و جابه جا ميان بازی و مونولوگش به تماشاگران هديه می داد:

- «آقا، اين اكليل كوهی برای شما ... اين سنجاقك هم برای شما... اين هم شاخه ای بابونه، نشان انديشه ... خانم، اين گل مرواريد را به موهاتان بزنيد... و اين زنبور طلايی ... و اين هم گل آهودوستك صحرايی براى شما ...»

آنگاه به سوی استادش می رفت و می گفت:

- «آقای عزيز، دلم می خواست چند تا بنفشه هم به شما بدهم، ولی پس از مرگ پدرم همه شان پژمرده شدند...» (1)

وقتی آن بعدازظهر لعنتی و داغ تابستان (25 تير 1385) به بيمارستان آراد رفتم، او را بر تخت ICU ديدم، با چهار ديواره ای آبی رنگ از پرده. همو افيليا بود، اجرای سوم او در اين نقش، آخرينش و چه تلخ، اما اين بار تماشاگرانش كم بودند، چهار نفر، دخترش شيانه، همسرش، بيتا و من. چشمانش باز بود، باز باز، به طرف پنجره، «به ردپای مرغان آسمان» (2) با موهايی تراشيده و يكسر سفيد سرش، بافته از نور، رخسارش آرام با تبسمی دلنشين، نيلوفر صبحگاهی، با پوستی سفيد به رنگ پرهای كاكايی چخوف ،(3) همو نينا، كه ديگر نبود، نبود كاكايی ما، پر كشيده بود. «با كفنی به سفيدی برف كوهساران، آراسته به گل های خوشبو، به گور رفت، بی آنكه عشقی پاك، باران اشك بر او بريزد...» (4)

 

سودابه اسکویی (نفر وسط) در نمایش «خانه برناردا آلبا» تالارمولوی سال 1353

چند روز پيش، دوست بازيگری در سوگنامه ای برای سودابه اسكويی نوشته بود: « او در نيمه راه ماند، به منزل مقصود نرسيد، و ناكام ماند». اما من اين گونه نمی بينم، نه، در اين راه، ناكام كسانی بوده و هستند كه با كار انبوه و رج زدن های ارزان به اوج شهرت و تمكن رسيده - نارسيده از صفحه روزگار محو شده – می شوند، ليكن بوشنر و حسن مقدم ها، سارا برنار و چيشلاك ها با آثار اندك خود همواره در تاريخ هنر زنده خواهند ماند. اگر بازی سودابه را در نقش آدلا (خانه برناردا آلبای گارسيا لورکا) و ناستيا (در اعماق) می ديديم، يا به طراوت و ژرفای نگاه و شناختش از دستاوردهای تئاتر امروز جهان پی می برديم ديگر جايگاه هنری اش را هرگز چون قواره های چيت متر نمی زديم. او يك روشنفكر واقعی در هنر بود و يگانه دلبستگی اش صحنه ی تئاتر. اگر بيماری مهلك به او تاخت نمی آورد بی ترديد صحنه های ما در آينده از آثار پرشور و دل انگيزش برخوردار می شد. دريغا!... بازگشتش به ايران دردناك بود؛ همه ی راه ها به رويش بسته. هنوز هم دليلش را نمی دانم. او كه سرزمين و مردمش را دوست می داشت! نمی دانم. نمی دانم... روزی برايش چنين گفتم: «می دانی، وقتی وارد سرزمينی می شوی كه وطن ناميده می شود و هنرمندانش را می بينى كه گرسنه اند، اسير اعتيادند، در دريايی از دروغ و ريا غوطه ورند، و در بستری از جاه طلبی ها و اخلاق پست ملوك الطوايفی گرفتار شده اند ديگر دچار خفگی می شوی و بيشتر از زندگی در كشورهای غريب احساس غربت می كنی...» جان كلام، بخشی از نامه بلند سودابه اسكويی را بخوانيم كه در مرز سی سالگی چگونه به تئاتر و جامعه می انديشيد:

« ... سپاس برای زحمتی كه دادم و شما ما را خجالت. نشريه شماره ی 3 سنديكای تئاتر، خبر از جان گرفتن و روح دميدن به تئاترهای خسته از سال های دور و بی شمار فعاليت ها و سرآخر دست های خالی، نااميدی ها و دلسردی ها است. اگر چه در اين برهه كارها به مراتب مشكل تر و پيچيده تر خواهد بود ولی وقتی انسان می داند كه اين راه به كدامين سو می رود و مقصد كجا است نيروی عشق و علاقه او به اين هنر سرشار از هستی و هستی بخش كمك خواهد كرد تا تمامی موانع را با خلق زيبايی و خلاقيت های مختص به خودش از سر راه بردارد و تبديل به چنان وسيله ی بٌرايی برای طرح مسائل اجتماعی كند كه به گمان من هيچ هنر ديگری نمی تواند به پای آن برسد. دوران ما دوران جوشش ها و جبران خيلی از كمبودها است. سرنوشت تاريخی برای نسل ما چنين مقدر داشته است كه در يك دوران شگرف و پرحادثه انقلابی زاده شويم و زيست كنيم... اميدوارم كه با عمل مان در خور اين دوران باشيم. حسينی حتماً منو در جريان خبرهای مربوط به سنديكا و ديگر خبرهای هنری كشورمان بگذار، در همه زمينه ها، مثلاً لطفی (محمدرضا) چه كار می كنه، ثميلا (امير ابراهيمى)، شهاب (موسوی زاده) و ديگران؟ و خواهش می كنم كه همه نشريات در اين زمينه را حتماً برای من بفرست. در مورد خرجش هم برای بابا خواهم نوشت كه تو رو دريابد...» و در جايی ديگر از همين نامه به گونه ای غيرمستقيم می پردازد به اعتراض يا انتقاد از جامعه ای (اتحاد جماهير شوروی) كه در آن می زيست: « ... شرايطی كه من در اينجا درش زندگی می كنم خواست ها و راه حل های ديگری از زمانه می طلبد و من می خواهم با توجه به مسائل و مشكلات و حتی جزيياتی كه در كشور ما به خصوص در چنين لحظاتی مطرح هست، در خودم يك هماهنگی به وجود آورم. نمی دانم منظورم رو متوجه هستی يا نه؟ به طور كلی گفته باشم، مشكلات زمان حاضر ما، مشكلات گذشته اينجا بوده و من نمی خواهم تماماً در مشكلات زمان حاضره اينجا غرق شوم، اگرچه می دانم كه مشكلات فردايی ما خواهد بود. ولی با وجود اينها نقش زمان را در اين ميان نبايد ناديده گرفت. البته بايد بگم مشكلاتی كه در اين مرحله تاريخی مطرح است به مراتب و هزاران بار بيشتر و مشكل تر از مسائلی است كه ما، در زمان حاضر، با آن روبه رو هستيم. من ممكن است برای چندين سال ديگر در اينجا زندگی كنم ولی نمی خواهم غافل از لحظه های آنجا باشم... می خواهم لحظه هايی كه در آنجا می گذرد من هم در احساس و دركش شريك باشم. روشن شد؟ نه؟ خب ديگه، روشن تر نمی تونم بنويسم. نامه رو بگذار جلوی نور خورشيد زمانه، خود به خود روشن خواهد شد... و اما در مورد انطباق «سيستم» با كارهای عملی خودت بايد بگم خيلی خيلى خوشم آمده و توصيه خيلی جدی دارم كه حتماً اين كار رو ادامه بده، چون در جريان آن به چيزهايی نو خواهی رسيد كه می توان حتی به راه حل های تازه تری كه شرايط زمانی و تاريخی از ما طلب می كنه دست پيدا كرد. اين فكر هميشه منو مشغول داشته بود ولی متاسفانه من استعداد آنچه را كه فكر می كنم نمی تونم به وسيله قلم روی كاغذ بيارم. ولی مطمئن هستم كه در زمينه تئاتر می بايد به راه های جديدتری متوسل شد، چون زمانه، زمانه ديگری است. مثلاً من در اينجا در تئاتر «لنينسكی كامسامول» نمايشنامه ای ديدم كه كارگردانش «زاخاروف» زبان جديدی برای بيان مسائل دوران خود پيدا كرده. مسئله، مسئله جديدی نيست و آن شناساندن چهره كريه و مرگ آفرين امپرياليسم است. ولی چون اين مسئله به دفعات در اينجا تكرار شده اين است كه اگر تو امروز اين موضوع مهم زمان را با بيانی تازه و حتی با فرمی نو بيان كنی تاثير آن چيز ديگری خواهد شد. نمايشنامه ای بود كه از تمامی امكانات هنری (نقاشی، موسيقی، رقص، باله، آواز، نرمش و...) به نحوی عالی استفاده كرده بود. خلاصه مطلب اين است كه كاری را كه شروع كرده ای خيلی خلاقانه ادامه بده، مطمئن هستم به جريان های تازه ای از سرچشمه های اين هنر دست خواهی يافت. می دانی كه سرچشمه های فراوانی هست كه به دريای خلاقيت می پيوندد و انسان می بايد به نهايت آن دست يابد. كشف سرچشمه آفرينش به نظر من بزرگترين خوشبختی است كه نصيب انسان می شود. خوشا به حال كسی كه به آن دست يابد...» (5)

 

پی نوشت ها :

1 - نمايشنامه «هملت»، اثر ويليام شكسپير، ترجمه به آذين، سازمان كتاب های جيبی، سال،1346 پرده چهارم، صحنه پنجم، صفحه21۰.

2 - هايكو.

3 - كاكايی در شمال ايران همان «مرغ دريايی» است كه به باور صيادان آزاد خزر حامل روح ماهيگيرانی است بازنگشته از دريا؛ عزيز و غيرقابل شكار. همچنين عنوان نمايشنامه ای است از آنتون چخوف.

4 - هملت، ويليام شكسپير، ترجمه به آذين، پرده چهارم، صحنه پنجم، صفحه 200.

5 - نامه از مسكو، فروردين 1361.

 

( به نقل از روزنامه « شرق » .4 مرداد 1385. تهران. )

 

***

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناصر حسینی مهر  |