ديدار با مهين اسكويی بانوی تئاتر ايران

ديشب با خسرو حكيم رابط به ديدار مهين اسكويی رفتيم. مدتی پشت صفحه ی خاكستریِ زنگ در ورودی مانديم تا اينكه صدايی از بالای پلكان به ما گفت: « نيستند، مريضند، فردا بياييد...»
صدای زن جا افتاده ای بود كه با لهجه ی افغانی حرف می زد.
گفتم: « به خانم اسكويی بگيد حسينی هستم، ناصر حسينی!»
گفت: « نمی تانند، خانم خفتيدن، مريضند...»
گفتم: « شما به ايشون بگيد ناصر حسينی، شما... خواهش می كنم، بگيد...»
رفت. صدايش از پشت در می آمد: « مادر می گه حسيَنيه... ها، به چشم...»
دمی بعد برگشت: « بفرماييد... خانم مريضند، می گه بفرماييد بالا.»
در باز شد و با هم از پله ها بالا رفتيم، من با عصا و پای شكسته و حكيم رابط با كيسه ای پر از ميوه. او برای نخستين بار به ديدار خانم اسكويی می آمد. خانه بوی عجيبی داشت. بوی آهك يا چيزی نظير آن.
وقتی خانم اسكويی را ديدم وحشت كردم. فقط جمله ای را مرتب با چشمان پر از اشك تكرار می كرد: « درد دارم، درد دارم، پاهام، درد دارم...»
پير شده بود، هزاران سال پير شده بود. گونه ی خيس او را بوسيدم و دستش را.
- « سلام خانم اسكويی»
صدای بسيار ضعيف حكيم رابط بود كه هيچ تصور نمی كرد بانوی تئاتر ما، صنوبر خوش چهره و خوش قامت ما به اين روز افتاده باشد با دو پا همچون دو تنه ی درخت كه به تازگی ها بر آن جابه جا زخم دهان باز كرده بود. نيم خيز كنار خانم اسكويی ايستاده بودم. دستم را محكم در دستش گرفته بود و می گفت: « حسينی، حسينی جان، درد دارم، درد دارم...»
- « خانم اسكويی خوب می شيد، خوب می شيد، كمی تحمل كنيد...»
- « چقدر تحمل كنم؟ چقدر تحمل كنم؟...»
- « قرص هاتون رو خوردين؟»
- « خوردم، خوردم...»
- « چی خوردين؟»
- « استامينوفن، درد دارم، پاهام، پاهام...»
- « قرص پاهاتون چی؟ بقيه قرص هاتون؟»
و او درد می كشيد، به راستی درد می كشيد، تا مغز استخوان درد می كشيد. ديگر نمی دانم چه گذشت. چه مدت نزد او مانديم، چه گفتيم و نگفتيم، فقط دست هايم را به ياد دارم كه سر و شانه و كمرش را ماساژ می داد.
- « حسينی، حسينی جان پس شاگردام كجان؟ دخترهام؟ درد، درد، درد...»
از خانه بيرون آمديم. هيچ كدام نمی توانستيم كلمه ای بگوييم وگرنه بغض بود كه می تركيد. خسرو حكيم رابط پشت فرمان اتومبيل بود، نه نبود، رنگ به صورت نداشت.
- « اينجا كجا است؟»
راست می گفت، اينجا كجاست؟ در اطراف ميدان تجريش به خيابانی وارد شده بوديم كه بن بست بود. گم شده بوديم. دور زد. چيزهايی زير لب گفتم كه نمی دانم گفتم يا در ذهنم گذشت:
« خانم اسكويی، استادم، مادرم، نرويد! زمين زير پايم را سست نكنيد، ای بلوط كهن! ما از شما آويخته ايم، نشكنيد، بمانيد، نرويد، نه حالا، كمی ديرتر... پس شاگردام كجان؟ دخترهام؟ «سه خواهر»ت چه خوب، سه خواهرانت (سه دخترانت) چه بی وفا!... شاگردانت... اون ها به فكر شما نيستند، بانو... اون ها با صدای دودزده و مخملی شان به نمايندگی از نهادهای تئاتری پشت ميكروفن می روند و با خاصه خرجی های دولت جايزه های كلان پخش می كنند. شاگردان شما، شما را فراموش كرده اند، نازنين!... بانو! بانوی درد! بانوی آتش به جان، ای كاش می ديدی، گرچه همان بهتر كه نديدی و ندانستی كه شاگردانت، دست پروردگانت فراموش كنندگانت چگونه بر بساط يك تولد - تولد يك صاحب قلم - متظاهرانه چه بارانی از شادگويی فرو می بارند، درست در لحظه هايی كه پيكر نازنين و هنرپرورت در آتش درد می سوخت و می گداخت و دريغ قطره آبی از دلجويی و آرامش در فرونشاندن آتش!... اكنون شاگردانت ديگر با نام استانيسلاوسكی و مايرهولد و گروتوفسكی فخر می فروشند و دكان های چندنبشه باز كرده اند و از ياد برده اند كه يكی از همشاگردی های همان گروتوفسكی، پشت ديوارشان، زير گوششان، از درد خون می گريد... شاگردام كجان؟... صدايش را می شنويد؟ اگر می شنويد، اگر اين صدا را می شنويد نگذاريد كه خاموش شود، نه، نگذاريد كه درد بكشد، نگذاريد درد بكشد. نگذاريد در برابر چشمان ما قتلی ديگر صورت بگيرد. ما نمی خواهيم فلان كارگردان از قتل های زنجيره ای برای ما بگويد، آن هزينه ی كلان را بدهيد تا مرگ هنرمندان مان بدون درد صورت گيرد. آقايان! بانوى تئاتر ما مهين اسكويی درد می كشد، همه وجودش را درد گرفته. می فهميد؟ درد را می فهميد؟...»
صورتم خيس بود و خسرو حكيم رابط درحالی كه به طرفم خم شده بود، همچنان می راند.
گفتم: « برويم منزلتان، برويم با آبی يا چيزی اين بغض را بشوييم.»
گفت: « برويم. »
( به نقل از روزنامه « شرق » 8 مهر 1384. تهران. )
***
گفتگو با مهين اسکويی
بانوی تئاتر ايران

يکشنبه 26 تير 1384 ـ ساعت 7 غروب ـ منزل خانم اسکويی
ناصرحسينی: خانم اسکويی، ممکنه از شما خواهش کنم بخشی از نمايشنامه تون رو بخونيد، می خوام اگر اجازه بديد صداتون رو ضبط کنم به يادگار.
خانم اسکويی بدون هيچ امتناعی بخش هايی از نمايشنامه ی «تاريکی های سرکش» اثر آنتونيو بوئرو (نمایشنامه نویس اسپانیایی) را با ترجمه ی خودشان برايم خواند.
ناصرحسينی: اين ترجمه مال چه زمانيه، خانم اسکويی؟
مهين اسکويی: تقريباً ده سال پيش.
ناصرحسينی: برای اجرا تمرين هم کردين اين نمايشنامه را؟
مهين اسکويی: چهار ماه.
ناصرحسينی: پس چرا اجرا نشد؟
مهين اسکويی: من گفته بودم کسی حق نداره بياد «پيس» منو ببينه. هيچکس. اين پيس طوريست که در يک صحنه ديوارها خراب می شه، بعد اين جوان ها پرواز می کنند و می روند به آسمون. همون هايی که بحث دارند، بحث نابينايی و. . . بعد راستش، من دعوت می کردم که گاهی وقت ها می اومدند و می ديدند، نويسنده ها و ديگرون، مثلاً فراهانی که اون موقع هنوز قبولش داشتم . . . بعد روز آخر فقط به اينها گفتم که پيسِ من حاضره. منتها تالار وحدت قرار بود، چون امکانات اونجا جوابگوی پيس بود.
ناصرحسينی: کجا تمرين می کردين؟ اينجا، در استوديوی خودتون؟
مهين اسکويی: نخير، اداره تئاتر، طبقه ی دوم . . . بعد گفتند . . . پيراهن ها «پرو» Preuve شده بود، دکور حاضر بود، همه چيز. . . گفتم که سالن رو بايد از فردا شب بگذاريد در اختيار ما، چون من ديگه بايد با ميزانسن صحنه ی آخر تمرين کنم. صحنه ی آخر رو هنوز نگرفته بودم. يه عده اومدن که سالن در اختيار ما قرار بدن. اومدن و ديدند و بعد از اينکه تموم شد، به ما گفتند که از فردا ديگه نيائيد، به شما خبر می ديم. همون خبردادن شد . . . هيچ روزنامه ای هم ننوشت. بايکوت کردند.
ناصرحسينی: کی ها بازی می کردند؟
مهين اسکويی: من بودم، قوانلو بود، فتحی بود، افشار بود که اون پسره رو بازی می کرد، هنرکار هم اون يکی پسره رو بازی می کرد، خانم پريسا بود. . . اسم هاشون رو يادم رفته. . . می خواستند به ما خبر بدن . . . ببين چه وضعيه . . .
ناصرحسينی: خانم اسکويی، چايی تون يخ نکنه!
خانم اسکويی سيگاری روشن می کند و چايی را با چند قند می نوشد. پس از لحظه ای چند صفحه ی ديگر از نمايشنامه را می خواند.
مهين اسکويی: در اينجا . . . اين بحث اصلاً درمی گيره بين تماشاچی.
ناصرحسينی: يعنی چی بين تماشاچی؟
مهين اسکويی: به همين دليل به من گفتند که ما نمی تونيم تضمين کنيم که نريزند با پنجه بوکس به جون شما. گفتم يعنی چی؟! شما مجبوريد تأمين کنيد سلامتی سالن رو. ما تأمين از اين لحاظ می خواهيم که ـ ما در پيس درست حرف بزنيم ـ شما هم چيز بکنيد، اونجاهايی که مخالف عقيده ی شماست خط می زنيد و اونجاهايی هم که مخالف عقيده ی ماست. . . شما بايد سالن رو چيز کنيد. . . نه، حرف هايی می زدند چرند.
سکوت.
ناصرحسينی: خانم اسکويی، فتحی چی بازی می کرد؟
مهين اسکويی: اونجا يک زنی بود که صاحب اين آموزشگاه بود، من خودم اون رو بازی می کردم، فتحی هم شوهرش رو.
ناصرحسينی: دُن پابلو؟
مهين اسکويی: بله.
ناصرحسينی: خب حالا که نمی ذارند کار کنيد پس حداقل چاپش کنيد، خانم!
مهين اسکويی: شنيده م اين رو به اسم «تاريکی های سوزان» چاپ کرده ند.
ناصرحسينی: عجب!
مهين اسکويی: بله، به جای «تاريکی های سرکش».
ناصرحسينی: کی چاپ کرده؟
مهين اسکويی: نمی دونم. اين رو تازگی ها به من گفته ند بچه ها.
ناصرحسينی: نکنه ترجمه ی شما رو برداشتند و بردند چاپ کرده ند به اسم خودشون؟ خانم اسکويی خواهش می کنم مراقب باشيد . . .
مهين اسکويی: «تاريکی های سرکش» رو گذاشتند «تاريکی های سوزان». اينجوری عوض کرده ند. حالا شما يه کم از اين ترجمه رو بخونيد، وقتی اون رو هم بخونيد، می بينيد که اون ترجمه آيا همين ترجمه است يا . . .
ناصرحسينی: من حتماً می رم ببينم کی اون رو چاپ کرده. شما خودتون اون چاپ رو داريد؟
مهين اسکويی: نه.
ناصرحسينی: هنرکار می دونه؟
مهين اسکويی: فکر می کنم بدونه. . . وای وای پام می سوزه چه جور . . .
خانم اسکويی از ناحيه ی پاهای ورم کرده اش درد می کشد.
مهين اسکويی: ( خدمتکارش را صدا می زند) زهره جان!
زهره خانم: ( از آشپرخانه) بله.
مهين اسکويی: اين چيه گذاشتی اينجا؟
زهره خانم: ( وارد می شود) باطری.
مهين اسکويی: آها . . .
زهره خانم: باطری به دردنخور . . .
مهين اسکويی: چرا؟
زهره خانم: نه، چيزی نيست، مال دخترمه.
مهين اسکويی: نه، می دونم، می گم شايد مال ساعته . . .
زهره خانم: نه، اينها مال ساعت نيست.
سکوت. خدمتکار به آشپزخانه برمی گردد.
ناصرحسينی: خانم اسکويی، اون دفعه که آمدم موضوعی رو مطرح کرديد که منو خيلی به فکر برد. اين که شما رو برای «مالی تئاتر» خواسته بودند! ولی . . .
مهين اسکويی: بله، برای نمايش «بِلی لوتوس» . . . شقايق های آبی . . .
يک جمله ی نامفهوم از خانم اسکويی
ناصرحسينی: نمايشنامه هندی نبود؟
مهين اسکويی: چرا، هندی بود.
ناصرحسينی: حتماً به دليل اينکه چهره ی شرقی داشتيد شما رو برای رل اصلی انتخاب کرده بودند. . . راستی خانم اسکويی، پايان نامه ی شما چی بود؟ چه نقشی گرفتيد؟
مهين اسکويی: پايان نامه ی من؟ . . . ( سکوت. به فکر فرو می رود) مربوط بود به دوران استالين . . . استالين مرده بود . . . و چه کارهايی که اون موقع می کردند، در زمان استالين . . . نشون می دادند که مکان بيمارستانه و . . . در اين شهر يک کنفرانسی تشکيل شده از سران حزب، و يکی از اعضای حزب آپانديس حادی می گيره در همون شب، می خوان عمل جراحی ش کنند، و اتفاقاً همون شب در بيمارستان دکتری کشيک داره که او سربازهای سفيد رو معالجه می کرده. بحث درمی گيره که نبايد اين دکتر دست به معالجه بزنه و جراحی کنه. بقيه می گن برای چی نبايد؟ خب او دکتره ديگه، می خواد جراحی کنه. بالاخره اينقدر بحث می کنند تا اينکه آخرسر می گن دکتر اجازه جراحی داره. و به اين نتيجه می رسند که خب (چه فرقی می کنه) اگر او جراحی بکنه مريض می ميره، جراحی هم نکنه باز می ميره. بعد در آخر به او می گن: «خيلی خوب، جراحی کن!». اما دکتر می گه: «نه، حالا ديگه نمی تونم. چون شما اعتماد به نفس رو از من گرفتين. من به مريض نگاه نمی کنم که زير دست من خوابيده. ولی الان ديگه نگاهم فقط به اوست. قبلاً من به شخص نگاه نمی کردم» . . . شب بحرانی. اسمش «شب بحرانی» بود . . .
ناصرحسينی: تز بازيگری شما بود يا تز کارگردانی؟
مهين اسکويی: کارگردانی. در بازيگری، در تمام طول سال اول تا سال ششم، هر چی بازی کرديم حساب می کردند و نمره می دادند.
ناصرحسينی: خودِ زاوادسکی با شما درس داشت؟
مهين اسکويی: بله.
ناصرحسينی: درس بازيگری؟
مهين اسکويی: بله.

مهین اسکویی در کنار استادش یوری زاوادسکی – مسکو سال 1955 میلادی
مهين اسکويی: بعد، برای درس کارگردانی، ما رو می فرستادند بريم. همه ی دانشجويان می رفتند به شهر خودشون. فقط من و اسکويی مونده بوديم توی مسکو. برای اين که نمی تونستيم برگرديم ايران. اسکويی رو فرستادند باکو، منو فرستادند نيژنی نوگرود، شهر گورکی. بعد اسکويی مثل اينکه حرفش شده بود، چون اجازه نداده بودند که ما با هم باشيم . . . او می خواست تا ما با هم باشيم . . . (زمزمه ای نامفهوم) و مثل هميشه خلاصه ما رو چيز کرد (زمزمه ای نامفهوم) که زنم سابقه ای نداره، در ايران که (جمله ای نامفهوم) بعد دوتايی رفتيم شهر گورکی، نه، ديگه من نرفتم، من اومدم، هرچند قرارداد رو بسته بودم با تئاتر (زمزمه ای نامفهوم) ولی بعد طبق (زمزمه ای نامفهوم) رفت اونجا و . . .
ناصرحسينی: خانم اسکويی، آيا کلاس های گيتيس Gitis به دو بخش تقسيم می شد، يک بخش برای خارجی ها و يک بخش برای روس ها؟
مهين اسکويی: نه.
ناصرحسينی: منظورم اينه که مخلوط بوديد؟
مهين اسکويی: نه. اصلاً برای خارجی ها نبود. برای روس ها بود. تنها يک دوره ی بين المللی وجود داشت که اون دوره ی ما بود . . .
ناصرحسينی: يعنی از همه ی مليت ها؟
مهين اسکويی: بله. از آلمان بودند، از لهستان بودند، از فرانسه، آلبانی، از همه جا بودند.
ناصرحسينی: يعنی در اون موقع گيتيس همزمان هم کلاس های خودش رو داشت و هم اين دوره ی بين المللی رو؟
مهين اسکويی: بله.
سکوت.
ناصرحسينی: خب، شما می موندين، خانم اسکويی؟ چرا اومدين؟ می موندين.
مهين اسکويی: همين کار رو هم می خواستم بکنم.
ناصرحسينی: چرا نکرديد؟
مهين اسکويی: اسکويی گفت بچه ها رو با خودم می برم.
ناصرحسينی: شهرزاد که هنوز نبود. فقط سودابه و کارمن بودند.
مهين اسکويی: بله، می گفت اونا رو می برم . . . حيوونکی ها . . . عشق و علاقه ام به اونها . . .
سکوت. خانم اسکويی سيگاری می گيراند.
ناصرحسينی: ولی وقتی اومدين مونيخ، ديگه اون شرايط تئاتری وجود نداشت. چرا در مونيخ کار تئاتری ن