در انتظار انقلاب
یوجنیو باربا
Eugenio Barba
تصور اين که تئاتر بايد دوباره هنری همگانی و مردمی شود، نشانگر آن خواهد بود که انسان چقدر با تاريخ و سرگذشت خود بيگانه و بی اعتماد است. ما در طول تاريخ تنها دو مرحله را می يابيم که تئاتر رويدادی اجتماعی محسوب می شود و همه ی جامعه را دربرمی گيرد: نخست «درام يونان» و ديگری «نمايشنامه های مذهبی و تعزيه گونه ی مسيحيت» در قرون وسطی. اما در هر دو دوره، تئاتر بيشتر برگزاری نوعی مراسم بود که ساختارش را اخلاق و مذهب تشکيل می داد و کمتر واجد جنبه های استتيک و زيباشناسانه بود.
تنها از اجتماعی می توان انتظار واکنشی هماهنگ و يکپارچه نسبت به اجرای يک نمايش را داشت که در آن پيوندی ژرف و محکم و همچنين بينشی مشترک به زندگی وجود داشته باشد. واکنش نسبت به نمايشی که سرچشمه ی افکار و اعتقادات باشد و زندگی روحی انسان ها را دربرگيرد، تا سرانجام امکانی برای حرکت فراهم آورد.
امروزه تماشاگرانِ منسجم وجود ندارد، و حلقه های تماشاگران امروز ما بازتابی است از جامعه ی گسسته و تکه پاره شده ی ما. وقتی پايه های بنيادی و مشترک نظير اعتقادات مذهبی، درک و ارزش های اخلاقی از بين برود، ديگر هيچ فرمی از هنر تئاتر نمی تواند عرض اندام کند، به عبارت ديگر نمی تواند در موقعيتی باشد که کُل جامعه را دربرگيرد.
در عصر ما هنر تئاتر ديگر تنها فرم اجرا و عرضه ی نمايشی نيست. شکل های ديگری نيز وجود دارد که مهيج اند و به مراتب بهتر با ريتم زندگی ما هماهنگی دارند. به طور مثال ورزش، تلويزيون، سينما و حتی سفرهای خارجی، جايی که يک ساعت پرواز ـ مدتی ضرور برای رفتن از شهری به شهر ديگر به فرض برای تماشای تئاتر ـ می تواند ما را به دنيايی شگفت انگيز ببرد که ديگر مثل تئاتر از دکورهای مقوايی ساخته نشده، بلکه صحنه ايست جذاب، واقعی و عجيب از انسان های با روح و سرزنده که ساختگی نيستند، کسانی که واقعيت دارند و خودشانند؛ چنين دنيايی ما را از بندها و تابوها می رهاند، بندها و تابوهايی که زندگی روزمره مان را محصور کرده است.
وقتی من درباره ی تئاتر حرف می زنم، منظور مکانی نيست که در آن بحث و جدل رونق دارد، يا مراکز تعليم و تربيت و يا کانون انقلابيون. برای برآورده شدن چنين اهدافی، اماکنی ديگر نيز وجود دارد نظير سالن های رقص، آواز و باشگاه های شبانه از سويی؛ و از سوی ديگر پژوهشکده ها، مدارس، احزاب سياسی و معابر عمومی.
تئاتر يک فرض و خيال است، يک بينش است. نيروی تلقين يکی از عناصريست که بر تماشاگر تأثير می گذارد. ولی اگر هنر تئاتر خود تبديل به اين نيرو شود ديگر کارآيی اش را از دست می دهد. در دهه ی بيستِ قرن حاضر تئاترهای چپ ـ کمونيستی ـ در آلمان زير عنوان «تئاتر تبليغی ـ تهييجی» رونق يافتند. اما توانايی آن را نداشتند تا اهداف و حرکت های هيتلر را بازدارند و امروزه همه شان به فراموشی سپرده شده اند. اما پيسکاتور و برتولت برشت با همان شيوه، ولی با تکيه بر اسلوب هنری به فعاليت پرداختند که آثارشان جزء ميراث تئاتر فرهنگی ـ سياسی ما محسوب می شود. امروزه تئاتر ديگر صرفاً در چنين کاربردی (اجتماعی ـ سياسی) مفهوم نمی يابد. چنين عملکردی ديگر ناروشن و توصيف ناپذير است، بلکه بيشتر به مفاهيم دقيق و روشن روانکاوانه اش تبديل شده که در نزد هر بازيگر و تماشاگری قابل دريافت تر است.
ما بسياری از اجراها را بررسی کرده ايم، اجراهايی که بازيگرانش در يک چرخش و خم و تابِ کنترل نشده ی بدنی ـ که خودشان آن را عملکرد آنی و بی اختيار می نامند ـ با فريادهايی بلند و گوش خراش و حرکاتی متشنج به بازی می پردازند، و در همان دَم در بيان همه ی وجود خود، به يک «هيچِ» بی فرم و شکل فرو می غلتند، و عليرغم اهداف معين اين گونه تئاترها که قابل احترام نيز به شمار می آيد، بايد گفت که چنين شيوه ای از ارتباط ديگر چيز جديدی در احساسات و ضمير خودآگاه ما بوجود نمی آورد. همه چيز در يک هرج و مرج و به هم ريختگی بيولوژيکی، و در ضعف و ابهام درجا می زند.
تئاتر نظير ساير فعاليت های هنری نيازمند ديسپلين است و بايد همه ی مظاهر خيال و بينش در آن تسلط يابد: بازيگر بايد سوار بر ببر باشد، او حق ندارد طعمه شود. رهايی جسمی و بيان فيزيکی اندام همراه با احساس بايد در مجرايی درست بيفتد و به خوبی کنترل شود و به صورت موجی از علايم معنادار درآيد. نبايد اجازه داد که تنها شيوه های کرداری برتری يابند و بازيگر به انجام اعمالی مغشوش واداشته شود، اعمالی که فقط به تقليد رنج و درد منجر می شود. اين دردِ ساختگی و نادرست، اين جنونِ سطحی که با احساس گرايی افراطی هم خانواده است، اين تقليد در نشان دادن فلاکت و بدبختی انسان های ديگر، و بيش از همه به عنوان بهانه ای برای وجدانی نيک که بازيگر احساس می کند، چيزی نيست جز نمايش رياکاری و فلاکت از زمانه ی ما، جامعه ی ما، و در نهايت هنر تئاتر تبديل می شود به آئينه ای منعکس کننده ی موقعيت ها که با شروع نمايش دست به شکستن و ويرانی خود می زند. تماشاگر به چنين اجراهايی می خندد و پس از مدتی دوباره آرام می گيرد که: چنين مکانی ناايمن است و فريب همواره ادامه دارد؛ ناشدنی ها خود را ظاهر نساختند؛ فريادها؛ شعارهای سياسی؛ اندام های برهنه بر صحنه؛ تکه پاره هايی بيش نيستند که بازيگران به ياری لباس، درون تهی شان را می پوشانند. برای انقلابی بودن توانايی و انديشه ی روشن بايسته است. خام دستان هيچ گاه نتوانسه اند چرخ های تاريخ را بگردانند.
در عصر ما ديگر بحث بر سر آن نيست که جانشين و عنصری ميان مُبلغ مذهبی و هنرمند اصيل گمارده شود. بلکه بيشتر واقع بين بودن اهميت دارد. حرفه ی ما اين امکان را می دهد تا خود و جامعه را تغيير دهيم. ديگر نادرست است سوال شود که تئاتر چه مفهومی برای مردم دارد. اين پرسشی نارس و عوام فريبانه بيش نيست. پسنديده تر آن که پرسيده شود: «تئاتر برای من چه مفهومی دارد؟» و پاسخش بی شک اين خواهد بود که بيش از هر چيز به دور از بی مبالاتی به «عمل» و «حرکت» بپردازيم، تا منجر به انقلاب در تئاتر شود.
ترجمه: ناصر حسینی مهر 1380
***
در انتظار انقلاب
یوجنیو باربا
Eugenio Barba
تصور اين که تئاتر بايد دوباره هنری همگانی و مردمی شود، نشانگر آن خواهد بود که انسان چقدر با تاريخ و سرگذشت خود بيگانه و بی اعتماد است. ما در طول تاريخ تنها دو مرحله را می يابيم که تئاتر رويدادی اجتماعی محسوب می شود و همه ی جامعه را دربرمی گيرد: نخست «درام يونان» و ديگری «نمايشنامه های مذهبی و تعزيه گونه ی مسيحيت» در قرون وسطی. اما در هر دو دوره، تئاتر بيشتر برگزاری نوعی مراسم بود که ساختارش را اخلاق و مذهب تشکيل می داد و کمتر واجد جنبه های استتيک و زيباشناسانه بود.
تنها از اجتماعی می توان انتظار واکنشی هماهنگ و يکپارچه نسبت به اجرای يک نمايش را داشت که در آن پيوندی ژرف و محکم و همچنين بينشی مشترک به زندگی وجود داشته باشد. واکنش نسبت به نمايشی که سرچشمه ی افکار و اعتقادات باشد و زندگی روحی انسان ها را دربرگيرد، تا سرانجام امکانی برای حرکت فراهم آورد.
امروزه تماشاگرانِ منسجم وجود ندارد، و حلقه های تماشاگران امروز ما بازتابی است از جامعه ی گسسته و تکه پاره شده ی ما. وقتی پايه های بنيادی و مشترک نظير اعتقادات مذهبی، درک و ارزش های اخلاقی از بين برود، ديگر هيچ فرمی از هنر تئاتر نمی تواند عرض اندام کند، به عبارت ديگر نمی تواند در موقعيتی باشد که کُل جامعه را دربرگيرد.
در عصر ما هنر تئاتر ديگر تنها فرم اجرا و عرضه ی نمايشی نيست. شکل های ديگری نيز وجود دارد که مهيج اند و به مراتب بهتر با ريتم زندگی ما هماهنگی دارند. به طور مثال ورزش، تلويزيون، سينما و حتی سفرهای خارجی، جايی که يک ساعت پرواز ـ مدتی ضرور برای رفتن از شهری به شهر ديگر به فرض برای تماشای تئاتر ـ می تواند ما را به دنيايی شگفت انگيز ببرد که ديگر مثل تئاتر از دکورهای مقوايی ساخته نشده، بلکه صحنه ايست جذاب، واقعی و عجيب از انسان های با روح و سرزنده که ساختگی نيستند، کسانی که واقعيت دارند و خودشانند؛ چنين دنيايی ما را از بندها و تابوها می رهاند، بندها و تابوهايی که زندگی روزمره مان را محصور کرده است.
وقتی من درباره ی تئاتر حرف می زنم، منظور مکانی نيست که در آن بحث و جدل رونق دارد، يا مراکز تعليم و تربيت و يا کانون انقلابيون. برای برآورده شدن چنين اهدافی، اماکنی ديگر نيز وجود دارد نظير سالن های رقص، آواز و باشگاه های شبانه از سويی؛ و از سوی ديگر پژوهشکده ها، مدارس، احزاب سياسی و معابر عمومی.
تئاتر يک فرض و خيال است، يک بينش است. نيروی تلقين يکی از عناصريست که بر تماشاگر تأثير می گذارد. ولی اگر هنر تئاتر خود تبديل به اين نيرو شود ديگر کارآيی اش را از دست می دهد. در دهه ی بيستِ قرن حاضر تئاترهای چپ ـ کمونيستی ـ در آلمان زير عنوان «تئاتر تبليغی ـ تهييجی» رونق يافتند. اما توانايی آن را نداشتند تا اهداف و حرکت های هيتلر را بازدارند و امروزه همه شان به فراموشی سپرده شده اند. اما پيسکاتور و برتولت برشت با همان شيوه، ولی با تکيه بر اسلوب هنری به فعاليت پرداختند که آثارشان جزء ميراث تئاتر فرهنگی ـ سياسی ما محسوب می شود. امروزه تئاتر ديگر صرفاً در چنين کاربردی (اجتماعی ـ سياسی) مفهوم نمی يابد. چنين عملکردی ديگر ناروشن و توصيف ناپذير است، بلکه بيشتر به مفاهيم دقيق و روشن روانکاوانه اش تبديل شده که در نزد هر بازيگر و تماشاگری قابل دريافت تر است.
ما بسياری از اجراها را بررسی کرده ايم، اجراهايی که بازيگرانش در يک چرخش و خم و تابِ کنترل نشده ی بدنی ـ که خودشان آن را عملکرد آنی و بی اختيار می نامند ـ با فريادهايی بلند و گوش خراش و حرکاتی متشنج به بازی می پردازند، و در همان دَم در بيان همه ی وجود خود، به يک «هيچِ» بی فرم و شکل فرو می غلتند، و عليرغم اهداف معين اين گونه تئاترها که قابل احترام نيز به شمار می آيد، بايد گفت که چنين شيوه ای از ارتباط ديگر چيز جديدی در احساسات و ضمير خودآگاه ما بوجود نمی آورد. همه چيز در يک هرج و مرج و به هم ريختگی بيولوژيکی، و در ضعف و ابهام درجا می زند.
تئاتر نظير ساير فعاليت های هنری نيازمند ديسپلين است و بايد همه ی مظاهر خيال و بينش در آن تسلط يابد: بازيگر بايد سوار بر ببر باشد، او حق ندارد طعمه شود. رهايی جسمی و بيان فيزيکی اندام همراه با احساس بايد در مجرايی درست بيفتد و به خوبی کنترل شود و به صورت موجی از علايم معنادار درآيد. نبايد اجازه داد که تنها شيوه های کرداری برتری يابند و بازيگر به انجام اعمالی مغشوش واداشته شود، اعمالی که فقط به تقليد رنج و درد منجر می شود. اين دردِ ساختگی و نادرست، اين جنونِ سطحی که با احساس گرايی افراطی هم خانواده است، اين تقليد در نشان دادن فلاکت و بدبختی انسان های ديگر، و بيش از همه به عنوان بهانه ای برای وجدانی نيک که بازيگر احساس می کند، چيزی نيست جز نمايش رياکاری و فلاکت از زمانه ی ما، جامعه ی ما، و در نهايت هنر تئاتر تبديل می شود به آئينه ای منعکس کننده ی موقعيت ها که با شروع نمايش دست به شکستن و ويرانی خود می زند. تماشاگر به چنين اجراهايی می خندد و پس از مدتی دوباره آرام می گيرد که: چنين مکانی ناايمن است و فريب همواره ادامه دارد؛ ناشدنی ها خود را ظاهر نساختند؛ فريادها؛ شعارهای سياسی؛ اندام های برهنه بر صحنه؛ تکه پاره هايی بيش نيستند که بازيگران به ياری لباس، درون تهی شان را می پوشانند. برای انقلابی بودن توانايی و انديشه ی روشن بايسته است. خام دستان هيچ گاه نتوانسه اند چرخ های تاريخ را بگردانند.
در عصر ما ديگر بحث بر سر آن نيست که جانشين و عنصری ميان مُبلغ مذهبی و هنرمند اصيل گمارده شود. بلکه بيشتر واقع بين بودن اهميت دارد. حرفه ی ما اين امکان را می دهد تا خود و جامعه را تغيير دهيم. ديگر نادرست است سوال شود که تئاتر چه مفهومی برای مردم دارد. اين پرسشی نارس و عوام فريبانه بيش نيست. پسنديده تر آن که پرسيده شود: «تئاتر برای من چه مفهومی دارد؟» و پاسخش بی شک اين خواهد بود که بيش از هر چيز به دور از بی مبالاتی به «عمل» و «حرکت» بپردازيم، تا منجر به انقلاب در تئاتر شود.
ترجمه: ناصر حسینی مهر 1380
***
يوجنيو باربا و
«آنتروپولوژی تئاتر»
در هفتمين نشست از سلسله نشستهای تخصصی پيرامون تئاتر ايران که روز دوشنبه بيستوسوم بهمنماه در تالار اميرخانی «خانه ی هنرمندان ايران» برگزار شد، ناصر حسينی مهر درباره ی يوجنيو باربا Eugenio Barba و گروه تئاتر اودين Odin teatret سخنرانی کرد.
به گزارش سايت خبری خانه ی هنرمندان ايران ، ناصر حسينی سخنان خود را با گلايه آغاز کرد:
«نزديک سه سال است که به ايران آمدهام و هيچکس از من نمیپرسد نان شبات چگونه تامين میشود؟ در اين سه سال ديدهام که فضای تئاتر بسيار اسفبار است... ما در ايران يک تئوریپرداز تئاتر نداريم. يک منتقد انديشمند تئاتر نداريم. يک مدرس کارکشته ی دروس بازيگری نداريم. در حوزه ی نمايشنامهنويسی هم هنوز از جيب میخوريم. هنوز مینازيم به ساعدیها، بيضايیها، رادیها، حکيم رابطها، مکی ها و حتی فرسیها و نعلبنديانها. در عرصه ی بازيگری هم دوره ی فلاکتباری را میگذرانيم. بازيگر خوشتکنيک وجود ندارد... خلاصه ی کلام اينکه فضای ناسالمی در تئاتر ما وجود دارد. علتاش يکی نظام تئاتری بیتجربه و بیدانش ما است که صلاحيت اداره ی تئاتر کشور را نداشته و ندارد و ديگر اينکه نسل گذشته ی ما نتوانستهاند سير تکاملی تئاتری را که تا سال 1357 ادامه میدادند دنبال کنند...»
در ادامه ، فرزاد امينی، زندگينامهی يوجنيو باربا را خواند و پس از آن، ناصرحسينی سخنان خود را پی گرفت که فشرده ای از آن در اينجا نقل می شود:
« يوجنيو باربا پس از سالها تحقيق و کاوش پيرامون جسم بازيگر و تجربههای فراوانی که در اين بخش با بازيگران گروتوفسکی و تئاتر اودين به دست آورده بود متوجه شد که اصولا در نزد بازيگران غربی به جز مهارتهای فيزيکی و تکنيکهای پيشرفته ی بيرونی و درونی و همينطور دانش گستردهای که نسبت به تئوریهای هنر تئاتر دارند، ديگر چيزی ديده نمیشود. آنها فقط به کمک متون نمايشی و شگردهای کارگردانی به آفرينش میرسند. باربا بر خلاف بازيگران غربی در بازيگران شرقی به ويژه بازيگران سنتی شرقی دنيای متفاوتی را کشف میکند. او به عنوان کسی که سالها در اروپا بوده بازيگران شرقی را میبيند که با اندامی ساخته شده از طريق تجربه و تمرينات طاقتفرسا به نشانهها و کدهای مشخصی برای اجرا دست پيدا میکنند. توجه باربا به همين تفاوتها باعث شد تا او به جستوجوی اساس و بنيادهای حقيقی در فرهنگهای گوناگون تئاتری جهان بپردازد و رابطه ی نزديکی با هنرمندان، آگاهان و استادن تجربه ی صاحب اين گونه آيينها و نمايشها برقرار کند و اين باعث شکلگيری تيتر و يا دکترين تازهای در تئاتر جهان شد يعنی آنتروپولوژی تئاتر... آنتروپولوژی تئاتر در طی اين سالها با برگزاری سمينارها و ارايه ی مقالات تحقيقی فراوان آنچنان گسترده شده که امکان بررسی همه ی جنبههايش در اين وقت تنگ نيست. باربا عقيده دارد آنتروپولوژی تئاتر، راه يا محملی برای پرورش جسم بازيگر نيست يا از اين راه قوانينی برای صحنه وضع نمیکند. بلکه بهطور عمده در جستوجوی اطلاعاتی سودمند و مفيد است. به عبارت ديگر بدون اينکه سر سپرده ی «علم» باشد در پی رديابی فرهنگها و تکنيکهای موجود بازيگری در هر نقطه ی جهان است، غير از ايران!... اين جستوجو نه تنها در وجه اجتماعی- فرهنگی بلکه در بخش بيرونی و فيزيکال هنر بازيگری است. به طور مثال نقش چشمها و يا حرکت انگشتهای دست در سنتهای مختلف تئاتری مثلا در هند، ايتاليا، نپال، انگستان، ژاپن و يا حتی نزد سرخ پوستها يا اسکميوها چيست. هر چند باربا میگويد همه ی اين جستوجوها دور از کاوشهای علمی است اما اعتقاد من خلاف نظر ايشان است...
در ادامهی اين نشست، حسينی مقالهای از باربا را که خود ترجمه کرده بود، خواند و در پايان به پرسشهای حاضرين پاسخ گفت.
( به نقل از سايت « خانه هنرمندان » .26 اسفند ۱۳۸۵. تهران. )
***