تبليغاتX
تئاتر6

اتاق شماره 6

 

آنتون پاولويچ چخوف

به روايت خسرو حکيم رابط و ناصرحسينی مهر

ویرایش نهایی

شخصيت ها :

دکتر آندره يفی ميچ راگين

ايوان ديميتريچ گروموف

نيکيتا

موسيکا

موژيک

سيمون لازاريچ سلمانی

ميخائيل آوريانيچ

دکترخاباتوف

فرماندار نظامی

1

در نور محو غروب.

اتاق بيماران روحی.

بر يک تخت گروموف خوابيده و بر تخت ديگر موژيکی چاق در خود مچاله شده است.

موسيکا با پای برهنه می رسد. نيکيتای نگهبان دارد چپق میکشد.

موسيکا :  سلام ارباب!

موسيکا دست ها بالا به انتظار بازرسی شدن می ماند. نيکيتا برمی خيزد و از اين جيب و آن جيب او مقداری پول خرد، نان خشک و خرده ريز ديگر درمی آورد.

نيکيتا :  همه ش همين؟

موسيکا :  مردم گدا شده ن، ارباب... نيم ساعت به يه پيرزن التماس کردم فقط همينو بهم داد. نگاه!

موسيکا دست می کند از داخل پيراهن يک تکه نان قندی بيرون می آورد.

نيکيتا :  ديگه چی داری؟ دزد حقه باز! ديگه چی قايم کرده ای؟

نيکيتا داخل پيراهن او به جستجو چيزی نمی يابد.

موسيکا :  باور کن، ارباب، مردم گدا شده ن.

نيکيتا خرده پول ها را می شمارد.

نيکيتا :  نصف روز گدايی، يک روبل و سی کوپک؟! گدايی بلد نيستی احمق.

موسيکا :  خب... ارباب... يادم بده... تازه کلی هم گريه کردم.

نيکيتا :  حالا من بيام به ديوونه ها گدايی ياد بدم؟ ها؟

موسيکا :  آخه ارباب، من گدای رسمی که نيستم... من يه کلاه دوزم... کارگاهم آتيش گرفت...

نيکيتا :  کلاه دوز بودی، تموم شد و رفت، حالا ديگه يه ديوونه ای. می فهمی؟ ديوونه... يه ديوونه ی گدا. اين يادت باشه. تو حالا... گدايی... يه ديوونه ی گدا... اگر هم بخوای از اين به بعد اينجوری گدايی کنی ديگه نمی ذارم بری بيرون.

دکتر راگين در لحظات آخر اين گفتگو وارد میشود.

نيکيتا :  ( به موسيکا ) برو تو... (با ديدن دکتر) حضرت اشرف، سلام!

دکترراگين:  نيکيتا، چطوره به اين يهودی يه جفت کفش بدين. ممکنه سرما بخوره.

نيکيتا :  اطاعت می شه، حضرت اشرف، الساعه به بازرس می گم.

دکترراگين:  بفرمائيد، به نام من از او خواهش کنيد. مخصوصاً بگيد دکتر آندره يفی ميچ راگين خواهش کرده که به يهودی يه جفت کفش داده بشه! برو تو عزيزم!

موسيکا به داخل می رود.

دکتر پيش از وارد شدن چيزی به ياد می آورد.

دکترراگين:  نيکيتا، اينجا خيلی بوی گند می آد، آدم احساس خفقان می کنه... بهتره اون روزنه ی کوچيک سقف رو باز کنيد... ضمناً پودر ضد عفونی هم فراموش نشه...

نيکيتا :  اطاعت می شه، حضرت اشرف!

گروموف:  آمد، آمد، بالاخره آمد، دکتر آمد، تبريک! آقايون، دکتر آمد، بفرمائيد داخل! بفرمائيد... احساس خفقان... مار لعنتی! اين مار زهری را بايد کشت. نه! کشتن براش کمه. بايد انداختش تو چاه مستراح.

دکترراگين:  (از بيرون) برای چه؟

گروموف:  برای چه؟ مردک دزد. می پرسه برای چه؟ جلاد! شارلاتان!

دکترراگين:  آرام باشيد. به شما اطمينان می دم که من هيچوقت دزدی نکرده م. (وارد اتاق می شود) ضمناً شما هم فکر نمی کنيد... که... کمی زياده روی می کنيد؟ ظاهراً از من خيلی بدتون می آد. خواهش می کنم قدری خودتون رو آروم کنيد و با آرامش و خونسردی بگيد ببينم چرا اينقدر عصبانی هستيد؟

دکتر روی تخت گروموف می نشيند منتظر پاسخ. گروموف لباده را به خود می پيچد و گلوله می شود روی تخت، پشت به دکتر.

دکترراگين:  از شما خواهش کردم، بگيد ببينم چرا اينقدر عصبانی هستيد؟ نمی خواهيد حرف بزنيد؟ خواهش می کنم. حرفتون را بزنيد.

گروموف ناگهان لباده را پرت می کند، برمی خيزد و ديوانه وار رو به دکتر.

گروموف:  جلاد! آدمکش! مردک مفتش! (به طرف دکتر هجوم می برد) می گی حرف بزنم؟... حرف؟... حرف؟... می شناسمت... حرف... کی می تونه... آرامش... بله... آرامش... خفه... خفه شديم تو اين قفس...

گروموف يقه ی دکتر را می گيرد به قصد خفه کردن.

نيکيتا به سرعت وارد می شود و دکتر را از چنگ گروموف می رهاند، به بیرون میبرد و در قفس را می بندد.

گروموف:  خفه شديم، آقای مفتش... شپش، فتش... اينجا... فضله... فضيلت... فضلة فضيلت... احساس خغقان... از آسمان می باره... جاسوس، توی این قبرستون دنبال چی میگردی؟... هه، جاسوس خيال می کنه قاتل منم...

نيکيتا می غُرد.

دکترراگين:  ولش کن نيکيتا! ولش کن، بذار حرفشو بزنه!

گروموف:  جاسوس می گه حرف بزن... می شه حرف زد؟ می شه حرف زد؟ همه مرده ن... همه مرده يم... قبر کوچک... آدم های بزرگ... آه... باران... هوای بارانی... هوای بعد از باران... عطر باران... (به ميله ها هجوم می برد) اين در رو باز کن جلاد! جلادان! آدمکش ها! دزد! ... دزد... در رو باز کن، حرومزاده! ... باز کن...

نيکيتا در را باز می کند، وارد میشود و با مشت هايش به جان گروموف می افتد.

دکترراگين:  ولش کن نيکيتا! ولش کن!

گروموف زخمين و شکسته افتاده است روی تخت.

موسيکا در همة مدت ترسيده و خزيده به يک کنج.

نيکيتا و دکتر بيرون می روند.

سکوت.

موسيکا با احتياط و مخفی کاری کلاه از سر برمی دارد، يک شيشه ودکای بغلی از آنجا بيرون می آورد و نيمی را لاجرعه می نوشد. بعد خودش را به تخت گروموف می رساند، سر او را برمی گرداند به سوی خود و جرعه ای هم در گلوی او می ريزد.

نور می رود.

 

2

يک ترانة دلتنگ روسی. صدا کم کم نزديک میشود.

«سيمون لازاريچ» سلمانی است که ترانه خوان پيش می آيد.

کيف در يک دست و چهارپايه در ديگر دست.

لاغر و لندوک و مست.

نيکيتا :  باز که داری ناله می کنی!

سيمون :  صبح به خير عاليجناب!

نيکيتا :  صد بار بهت گفته م اينجا آواز خوندن قدغنه... ديوونه ها تحريک می شن.

سيمون :  نيم ساعت نمی کشه، سر همه شونو بريده م و رفته م... خب، عاليجناب حالشون خوبه؟ شب خوب خوابيده ن؟ کيفشون کوکه؟

نيکيتا :  اين فضولی ها به تو نيومده. بيا جلو!

سيمون لازاريچ دست ها را بالا می برد برای بازرسی شدن.

نيکيتا در جيب او به چيزی مشکوک می شود. بی آنکه بيرونش بياورد جيب های ديگر را نيز بازرسی می کند.

نيکيتا :  ها کن ببينم! ها! (سيمون ها می کند) صبح ناشتا؟!

سيمون :  عاليجناب، باور کنيد لب هم نزده م.

نيکيتا :  اين چيه؟

سيمون :  اودکلنه، عاليجناب!

نيکيتا :  حقه باز!... می دونی که تو بيمارستان قدغنه!

سيمون :  بعدش دارم می رم زندان، عاليجناب! چهل تا سر منتظر منند.

نيکيتا :  بگو چهل تا دهان!

سيمون :  يه مشت آدم بدبخت، عاليجناب... بدبخت مثل من، مثل شما، عاليجناب!

نيکيتا :  چی گفتی؟

سيمون :  شما که نه، عاليجناب، بدبخت مثل من.

نيکيتا :  به هر حال ورودش به بيمارستان قدغنه!

نيکيتا محتویات جيب های سلمانی را به جيب خود می تپاند.

نيکيتا :  برو تو... مشغول شو!

سيمون لازاريچ به درون اتاق می رود و وسايلش را پهن می کند.

سيمون :  خب، يکی يکی بيائين جلو! اول اونا که سرشون شپش داره!

موسيکا می آيد می نشيند زير دست سلمانی.

نيکيتا وارد می شود، پس گردن او را می گيرد و به طرفی پرتش می کند.

نيکيتا :  آخه تو مو داری کچل؟! مو داری که شپش داشته باشی؟!

موسيکا :  ريش که دارم، ارباب...

نيکيتا :  (با اشاره به گروموف) اون!

سيمون :  ( به گروموف) تو بيا بشين!

گروموف می آيد می نشيند زير دست سلمانی.

نيکيتا بيرون می رود.

سيمون :  خب، جناب پروفسور، اين صورت چرا اينقدر زخم و زيليه؟! نمی شه دست زد... خب، تا ما گرفتار سر شما می شيم، شما هم چيزی بگين تا ما سرگرم شيم.

گروموف:  من با خبرچين ها حرفی ندارم.

سيمون :  خبرچين اين جهوده... اين ناکس گدا.

موسيکا :  من از همه چيز خبر دارم... اما خبرچينی کار خوبی نيست. ميگی نه از «ايوان ديميتريچ» بپرس.

سيمون :  اين که حرف نمی زنه. من تا امروز ده بيست کيلو ريش و پشم ازش چيده م اما هنوز نفهميده م چه جوری ديوونه شده...

موسيکا :  ديوونه که خودش نمی دونه چه جوری ديوونه شده. تو خودت می دونی، سيمون لازاريچ؟

سيمون :  يعنی من هم ديوونه ام پدرسوختة گدا؟

موسيکا :  مثَلش رو می گم.

سيمون :  خب، تو که از همه چيز باخبری... می تونی بگی اين پروفسور ما چه جوری به اين روز افتاده؟

موسيکا :  يه کوپک بده تا برات تعريف کنم.

سيمون :  من اگه پول داشتم که اينجا نمی اومدم. تو تعريف کن، من هم ريشات رو همچين خوشگل خوشگل می تراشم، عين يه کنتس فرانسوی.

گروموف می خندد.

موسيکا :  (با خنده) چرا می خندی؟ مگه اين مدلی که گفته چشه؟ ها؟ چرا می خندين؟...

سيمون :  نه، خيلی هم بهت می آد... خب، تعريف کن.

موسيکا :  باشه تعريف می کنم... يه روز که ايوان ديميتريچ عاقل شده بود... و خود من هم عاقل شده بودم برام تعريف کرد... آخه خود من هم، همچين، راحت قاطی کردم. امروز کارگاه کلاه دوزی م آتيش گرفت، فرداش اينجا بودم... ولی حکايت ايوان ديميتريچ فرق می کنه (محرمانه) آدم کشته!

سيمون :  آدم کشته؟!

موسيکا :  خودش که نکشته. يک پيرزن و يک بچه رو يه روز می کشن. اين هم خبردار می شه که خودش کشته... نه اين که خودش کشته باشه، نه، از ترسش خيال می کنه خودش کشته.

گروموف:  خفه می شی موسيکا يا بزنم تو دهنت؟

موسيکا : من که چيزی نگفتم. خودت اينا رو برام تعريف کردی، خودت برام گفتی دو سه روز پيش از روزی که پيرزن رو کشتی، يعنی خيال کردی که کشتی، داشتی تو کوچه پس کوچه ها می رفتی که ديدی زندونيت کرده ن، يعنی دارن می برنت زندان. نه اين که خودت باشی، يکی ديگه رو می بردن، تو خيال کردی خودتی، يعنی خودشی، بعدش هم رفتی قايم شدی، ديدی خودت نيستی، خب خودت بودی، اينطوری شد که زد به سرت، وقتی هم فرداش بخاری سازها اومدن خونه ت که بخاريت رو تعمير کنن، خيال کردی اومده ن دستگيرت کنن، فی الفور می ذاری در می ری، بعدش هم می گيرنت می آرنت اينجا... همين.

گروموف:  دهنت رو ببند احمق!

سيمون :  ولش کن حرفشو بزنه...

گروموف بلند می شود و به سوی تختش می رود.

موسيکا :  حالا يه کوپک رو می دی؟

سيمون :  نه، بيا بشين... شپشو! (موسيکا می نشيند زير دست سلمانی) خب... حالا قصه ی اون موژيک... اونو تعريف کن...

موسيکا :  داستان موژيک...

گروموف:  (با فرياد) موسيکا، دهنت رو ببند احمق!... نمی خواد تعريف کنی... اون يه خبرچينه... مردک مفتش... نمی خواد تعريف کنی...

نيکيتا :  چه خبره؟ بسه ديگه، تعطيلش کن! اون گدای کچل که اصلاح نمی خواد! بيرون!

سيمون :  آخه ريشش.

نيکيتا :  گفتم بيرون!

سيمون لازاريچ وسايلش را جمع می کند.

نور می رود.

 

 

3

دکتر راگين وارد می شود.

دکترراگين:  نيکيتا، باز کن، در رو باز کن!

نيکيتا :  صبح به خير، حضرت اشرف.

دکترراگين:  آقايون بيدار شده ن؟

نيکيتا :  می خواهيد بريد تو، حضرت اشرف؟

دکترراگين:  در رو باز کن!

نيکيتا :  اين وقت صبح؟

دکترراگين:  گفتم در رو باز کن!

نيکيتا :  اطاعت می شه، حضرت اشرف!

دکترراگين:  نيکيتا، اينجا بوی گند می آد، بهتره اون روزنه ی کوچيک سقف رو باز کنی، ضمناً پودر ضد عفونی هم فراموش نشه.

نيکيتا :  اطاعت می شه، حضرت اشرف!

دکترراگين:  در رو باز کن!

نيکيتا :  اين ها آدم های خطرناکين، حضرت اشرف.

دکترراگين:  جای نگرانی نيست، در رو باز کن!

نيکيتا در را باز می کند.

دکتر وارد می